هردفعه میرفتم سر خاک داییم سنشو حساب میکردم!! نمیدونم چرا هفته پیش که رفتم برا غبارروبی شهدا با دیدن قبرش طبق معمول ؛1348 تا 1365 میشه 18!!!دلم لرزید,گفتم مامان 18 سالش بوده؟؟مامان گفت اره تازه تربیت معلم قبول شده بود!! دلم خیلی گرفت یاد خودم افتادم که چقد واسه قبولی دانشگاه و نتیجش نگران بودمچه روح بزرگی داشتن که پشت کردن به همه ارزوهاشونو رفتنروحشون شاد
عروسک قشنگ من قرمز پوشیده تو تخت خواب مخمل آبیش خوابیده یه روز مامان رفته بازار اونو خریده قشنگ تر از عروسکم هیچ کس ندیده عروسک من چشماتو باز کن وقتی که شب شد اون وقت لالا کن بیا بریم توی حیاط با من بازی کن توپ بازی و شن بازی و طناب بازی کنبه یاد خاطرات بچگی!!!این شعرو خیلی دوست میداشتم!هنوزم گاهی میخونم!!!
مرد من..... نمیدانی چقدر ذوق میکنم.... وقتی با تمام مردانگی ات کنارم می ایستی... و هیچ جنس مخالفی به خودش اجازه نمیدهد چپ نگاهم کند.... و چقدر بیشتر کیفور میشوم .... وقتی تلاش می کنی.... مرا ازنگاه های کثیف دور کنی.... چقدر احساس اهمیت میکنم.... وقتی زیبایی ام را فقط برای خودت میخواهی.....
ممنون
12 سال و 11 ماه و 18 روز و 3 ساعت و 14 دقيقه قبلشهدا روحشون شاد ِ همیشه ..
12 سال و 11 ماه و 18 روز و 3 ساعت و 11 دقيقه قبلدمشون گرم باشه که با خونشون ، زندگی رو به ما هدیه دادند .
دایی جون
12 سال و 11 ماه و 18 روز و 1 ساعت و 51 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 17 روز و 8 ساعت و 45 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 17 روز و 6 ساعت و 51 دقيقه قبل