aziiiii
... بادکنک من ... تاب نفسی را که به آن دادهام ندارد ... ببین ... چگونه سر به هر کجا میزند که تهی شود از اندوه
aziiiii
کمی زود بود، ولی... دعایت گرفت مادر بزرگ ! پیر شدم... !!!
aziiiii
چـیزی نمی گـویمـ ، امــا ... از ایـن سكـوت كـه بـه گوشَـت مـی رسد تـا ته مـاجــرا را بـخـوان ...
aziiiii
تنهـآ یک بهــآنـه یک بهــآنـه کـآ[!]ت ! تـُـو تب کــُن تـــآ مــن بـــرایت بمــــیرَم !!
aziiiii
بعضی وقتا فکر میکنم برم ازینجا اما راستش از یه چیز میترسم از فراموش شدن....
aziiiii
نشسته ایمــ و داریمــ با هم نقطه بازی میکنیمــ...! خودمــ و دلمـــ را میگویمـــ...! زبان نفهمــــ،نمیفهمد قواعد بازی را...! تمامـــ خانه ها را با اسمــــــ تو پر میکند...!
aziiiii
هوا خوب و بدش فرقی نداره ! به هوای تو نفس میکشم هنوز!
aziiiii
بــدهـکـار ِ هـیـچــکـس نـیــسـتـَـم جــز هـمـیـن مــاه ، کــه تــو را یــادم مـی آورد . . . !!
aziiiii
گاه پرندگان آنقدر سرگرم دانه چیدن می شوند که پرواز را فراموش و آسمان را از یاد می برند . پرتاب سنگ کودکی بازیگوش می تواند یادآور پرواز باشد . پرواز و آسمان را بخاطر بسپار ....
aziiiii
چرا، دنیای ما پر از دست هائی است که خسته نمی شوند از نگه داشتن نقابها .
aziiiii
+ گفتی فراموش کردن کار ساده ایست.... تو فراموش کن! من این ساده ها را بلد نیستم...
aziiiii
فَقــط غـــروب جُمعـــه نیســتــــ کـِــه دِلگیـــر استـــ ؛ کــــا[!]ـتــــ دِلـَــت،گیـــــــــــربـــاشــَد ..