aziiiii
تـــو " شـــب هم کــه بــاشی، "مــن " ســـتاره می شـــوم، می چســــبم، به پــیرهــــنِ ســـیاهـت
aziiiii
همیشه نمی شود زد به بی خیالی و گفت تنهـــــــــــا آمده ام ٬ تنهـــــــا می روم... یک وقت هایی ٬ شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای ٬کم میاوری ! ... دل وامانده ات یکـــــــــــــ نفر را می خواهد .........!
aziiiii
داســـتـان مـَـن و تــو از آنــجـا شـــروع شـد کــﮧ : پـشـت شـیشــﮧ ے بـے جـان مـانیـتـور بـــﮧ هــم جــان دادیــم ... ! با دکــمــه هــای سـَـرد کـیـبـرد ، دســت هـاے هــم را گـرفـتیـمو گــرمایـش را حـِـس کــردیـم ...! بـا صــورتـکـهـا ، هــمـدیگـر را بـوســیـدیـم و طــمـع لــَـبـهــایـمـان را چـشـیـدیم ...! آهــنـگـے را هــم زمــان باهــم گــوش کــردیـم و اشــک ریـخـتیـم
aziiiii
” سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “
چـه جمـلـه ای !
پــــُر از کـلیـشه …
پـــُـر از تـهـوع …
جـای ِ گـرمی نـشستـه ای و می خـوانـی :
” ســرد اسـت “…
یـخ نمـی کنـی …
حـس نـمی کنـی …
کـه مـن بـرای ِ نـوشتـن ِ همیـن دو کلمـه
چـه سرمایـی را گـذرانـدم …
aziiiii
زندگے کنـ بهـ شیوهـ ے خودتـ /با قوانینـ خودتـ با باورها و ایمانـ قلبـ خودتـ/ مردم دلشانـ مے خواهد موضوعے براے گفتـ و گو داشتهـ باشند/ برایشانـ فرقے نمے کند چگونهـ هستے/ هرجور کهـ باشے ، حرفے براے گفتنـ دارند
aziiiii
saaaaaaaaaaaaaaaallllllllllllllllllaaaaaaaaaam
aziiiii
دست هایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد، می دانم.
aziiiii
” سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “ چـه جمـلـه ای ! پــــُر از کـلیـشه … پـــُـر از تـهـوع … جـای ِ گـرمی نـشستـه ای و می خـوانـی : ” ســرد اسـت “… یـخ نمـی کنـی … حـس نـمی کنـی … کـه مـن بـرای ِ نـوشتـن ِ همیـن دو کلمـه چـه سرمایـی را گـذرانـدم …
aziiiii
پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست...
aziiiii
گاهـے حجم ِ دلتنگے هايَـ م آنقــدر زيــآد ميشـود ڪــﮧ دنيــا با تمامـ ِ وسعتش برايَــ م تنــگ ميشود ! دلــتــنگـــم . . . ! دلتنگ ِ ڪـسـے ڪـﮧ گردش ِ روزگارش بـﮧ مَــ ن ڪـﮧ رسيد از حرڪـت ايستاد ! ... دلتنگ ِ ڪـسـے ڪـﮧ دلتنگـےهايم را نديد! دلتنگ ِ خودمـ!!! خودے ڪـﮧ مدتهاست گم ڪـرده ام . . . !
aziiiii
عـــطر شـــعرهایم هنـــوز بـوی گـــیسوی تورا دارد پریشـــان میکنــی زلف سیـــاهت ، شـــهر از عـــطر شـــعرها ســـر برجنــــون دارد . نیلوفر ثانی.شباهنگ
aziiiii
ایـهـالـنّـاس ... دل را لـگـد نـکـنـیـد !