aziiiii
گاهی آنقدر تنها میشوی که حرف های دیگران، برایت پوچ و مبهم می شود...
گاهی فکر می کنی مخصوصا در بازی زمانه گرفتار شدی،
طوری که دیگر راه گریزی نیست...
aziiiii
کلاغ ها گرچه سیاهند و آوازشان خوش نیست اما آنقدر باوفاییند که شاخه های خشک درختان را در فصل زمستان تنها نمی گذارند.
aziiiii
این روزها هرکی منو میبینه میگه :
وااای خوش به حالت چقدر لاغر شدی !!!
رمز موفقیتت چی بوده ؟
من فقط لبخند میزنم و تو دلم میگم : بازیچه شدن …
aziiiii
گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...! گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...! نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...! ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست
aziiiii
باران مي بارد و من بي اختيار ياد درس لطيف هفت سالگي افتادم: آن مرد آمد . آن مرد در باران آمد . اما او نيامد! ديوانگي است؟؟ ببخش تو نيامدي! اصلا قرار نبود که بيايي و چه زيبا مي شود کسي وقتي بيايد که قرار نيست...
aziiiii
پر می زند
چو پروانه ای تازه از پیله رسته
در حوالی دیدگانَت
خیالَت
ایــرج.تمجیـــدی
aziiiii
خانه ام را ، با دیوار سنگی خاکستری که می رسد به ماه ، خارج از دسترس ، ساخته اند از خانه ات . اما یک چیز رفته ز یادشان : موشها همیشه چون آب خوردن ، نقب می زنند ، در دل سنگهای سخت .
aziiiii
/پيراهنــــــــــش را به تـــــــن هر كه مي پوشـــــــم/ زار مي زنـــــــــد
aziiiii
وســـــــعت تنهايي ام را /هيچـــ مخلــــــــوقي پر نميكنـــــــــد
aziiiii
روزانــه هزاران انســان به دنیــا می آینـــد ..
امــا نسل " انســانیت " در حال انقــراض است
aziiiii
براي چه کسي مي خواني چکاوک باران خورده من ، اينجا دلها اسير بي بارانيست . . . . . . . . . . . .. . . !