aziiiii
نشسته ایمــ و داریمــ با هم نقطه بازی میکنیمــ...! خودمــ و دلمـــ را میگویمـــ...! زبان نفهمــــ،نمیفهمد قواعد بازی را...! تمامـــ خانه ها را با اسمــــــ تو پر میکند...!
aziiiii
هرگاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت خش خش برگها را احساس کردی هرگاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی برای یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو: یادت بخیر
aziiiii
وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ............کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي حرفمون رو نميفهمه
aziiiii
چقدر در این زندان بی رحـــم زندگی ، با ســـکوت مبهم ثانیــــه ها سر کردم ، به این امید که تــــو با من هستـــی
aziiiii
قرار بود يك قدم كه به سمتت بردارم ... بيشترش را تو به سمتم برداري ... ميدانم تمام اين آشفتگي هايم ، هنوز يك قدم را هم رقم نزده اند ... اما تو چرا اين همه دورتر ميروي ؟! نكند به يك قدم كه برسم محو شوم از يادت ؟!
[لینک]
14 سال و 13 ساعت و 58 دقيقه قبلlinketoono midin
14 سال و 13 ساعت و 58 دقيقه قبل?
دنبالر [!]ش میکنه
14 سال و 13 ساعت و 30 دقيقه قبلبزن babijoon
jalebe man asan shomaro nadide boodam
14 سال و 13 ساعت و 24 دقيقه قبلآخه من آدم سربه زیری بودم
13 سال و 11 ماه و 29 روز و 23 ساعت و 9 دقيقه قبل