aziiiii
گـل ها را یکی یکی پــر پــر میکنـــم /قلبــــــم دارد از حرکت می ایستد/ دوستــــم داره،،،، دوستـــــم نداره . . .!!!؟؟؟
aziiiii
... بادکنک من ... تاب نفسی را که به آن دادهام ندارد ... ببین ... چگونه سر به هر کجا میزند که تهی شود از اندوه
aziiiii
دیگر نمیتوانم متن های طولانی را تا آخرش بخوانم تقصیر خودت بود ... آمدی رفتی ... به هر چه کوتاه عادتم دادی ...
aziiiii
کاشکي گاهي وقتا خدا از پشت اون ابر ها ميومد بيرون
و گوشم رو محکم مي گرفت و داد مي زد که
آهـــــــــــــــــاي بچه جون!!!
بگير بشين سر جات
...اينقده غر نزن...
......همينه که هست!
بعد يک چشمک مي زد و آروم توي گوشم مي گفت
همه چي درست ميشه
aziiiii
هميشه خوب خداحافظي كنيد گاهي همه چيز آنقدر سريع اتفاق ميافتد كه فرصتي براي يك خداحافظي خوب پيدا نميكنيد و از من قبول كنيد ... جاي بوسهاي كه هنگام خداحافظي نكردهايد تا ابد درد ميكند
aziiiii
می توانی تو به من ، زندگانی بخشی ؛ یا بگیری از من ، آنچه را می بخشی...
aziiiii
حالم شديدا گرفته است.... و به گمانم مسري هم هست! دلم میخواد مدتی را جایی گم و گور شوم! جایی در میان خودم!
aziiiii
کار از چسب و باند و پانسمان گذشته...
زخم به روحم رسیده...
aziiiii
کمی زود بود، ولی... دعایت گرفت مادر بزرگ ! پیر شدم... !!!
aziiiii
چـیزی نمی گـویمـ ، امــا ... از ایـن سكـوت كـه بـه گوشَـت مـی رسد تـا ته مـاجــرا را بـخـوان ...
مـهـربـــــــــــــانـی تـا کی ؟ ...
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 11 ساعت و 16 دقيقه قبلبـگــــــــــــــذار سـخـت باشم و سـرد !
بــــــــاران کـه بـاریــد ...
چـتـر بـگـیــــــــــــرم و چـکـمـه
خـورشـیـد کـــــــــــه تـابـیـد ...
پـنـجـره ببـندم و تــــــــــــاریـک
اشـک کـه آمـد ...
دسـتـمــــــــــــــالـی بـردارم و خـشـک
دل کـه رفـت ...
نـیـشخـنـدی بـزنــــــــــــم و سـوت !!! ....
ولــــــــــی ...
آیا ، میشود اینگونه بـــــــــاشم ؟!! ...