بابک...
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم، کشتم . . . من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم من زمقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد یارم رفت ...
بابک...
رفته اند ! نیستند... دلم ، صبر و قرارم ، دستانت ، نگاهت ، هوش از سرم بیاورشان...
بابک...
خدایا ...!! از تو دلگیرم ... گفته بودی حق انتخاب داری پس چرا انتخابم درکنار دیگریست؟
بابک...
کارم از یکی بود و یکی نبود گذشت، من در اوج قصه گم شده ام....!
بابک...
چه حس قشنگيه وقتی از نگاهش مي خونی که از نگاه کردنت واقعا لذت مي بره...
بابک...
وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی ... پیر شده وقتی داره صورتشو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی .... پیر شده وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچی نمیگه.... و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو بود دلت....میخواد.....بمیری
بابک...
بیا برای یک بار هم که شده خلاف کنیم...؟! من اندوه تو را می دزدم...! تو تنهایی مرا...!
بابک...
میدونی تنها رمز آرامش چیه ... ؟! این جمله است : مهم نیست دیگران چی میگن ... !!!
بابک...
نگاه تو تلخ اشک های من شور یادت شیرین زندگی "با مزه" ای دارم..!!
بابک...
نمی شود دوستت نداشت ! لجم هم که بگیرد، نهایتش این است که دفترچه خاطراتم پر از فحشهای عاشقانه می شود...
بابک...
آنچنان میل تو دارد دل من، که اگر نامه رسان گرگ بیابان باشد، قدمش میبوسم....
بابک...
دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . . دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!! ولی هیچوقت نفهمیدند کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا! . . . یک هفته در تب ســـــــوخت . . ..
بابک...
از وحــشی چــشمـانت کـه بـگـذرم آرامـشـی عـجـیـب در توســت آرامـشـی هــمچــون کــودکـی خفته در آغوش مادر...
بابک...
لعنتــــي تمــام عــاشقــانــه هــا را روي هميــن ديــوارِ مجــازي مي نــويســم! از لــج ِ تــو! از لــج ِ خــودم! کــه حــاضــر نبــوديــم يکبــار ، واقــعي بــه هــم بگــوييــم شــان . . . شعار من: خسته ام ..... از جنس قلابیِ آدم ها........ هـــی فلانــــــــــی راهت را بگیــر و برو حوالـــــــــــــــی ما توقف ممنوع است...
بابک...
کاش میشد هر شب از خودمون 1 سی سی خون بگیریم بریزیم تو یه نعلبکی بذاریم کنار تخت! که این پشه ها بشینن عین بچه آدم بخورن دست از سر ما بردارن