بابک...
آهسته در خود می شِکنم .. از نبودنت....
بابک...
نشستن روی بالکن چه فایده ای دارد وقتی حتی کمی پرده ی اتاقت را جمع نکرده باشی...
بابک...
شب باشد و تو نباشی ... کار من جان کندن است!
بابک...
نمي فهمي انگار هيچ از دلتنگيهاي من ...
بابک...
...تو نیستی در ازدحام ...خلوتم امشب ...
بابک...
چکه می کنند ....چشمهایم.. از ...فراغت ...
بابک...
برای ...تو ...من یک غریبه ام تو صدای پایم را نمی شنوی من قدم هایت را می شمارم... یک...دو.....
بابک...
من و تو تمام شدیم بس که اندوه ها ما را بلعیدند . . . تمام....
بابک...
کــــنج دیـــــوار من و تو .. رو بـــه روی هم!....
بابک...
دلت را درياب بيماريم مسري ست . . . روزهای آخر نفس کشیدن من است دریاب .....
بابک...
بـه حـوالـی بـهـشـتـــ مـیرسـم بـا تـو ....دوقدمی ... نه شاید کمتر .... آه رویا تمام نشو.....
بابک...
از بی فرهادی این زمونه...مگر شیرین ندیده اید که تیشه بر دوش سراغ بیستون رود ! شیرین اما تلـــــــــــــــــــــــــــــــــــخ!
بابک...
توهم عمیق من! آرامتر بخند می ترسم تمام شوی.. توهم....
بابک...
یک حقیقت وجود دارد: او نیست من هستم....
بابک...
دردی است که در سکوت می میراند ... بد ... خیلی بد... دردی است...ع