بابک...
یكی از فانتزیام اینه كه یه شب كه از زندكی كسل كننده خسه شدم بخوابمو صیح یهو یه صدایی بم بكه... Hey girl wake up... بد من هاج و واج اینور اونورو ببینم با خودم بكم Where is it. . هر كاركنم فارسی نتونم بحرفمو ببینم تو یه خونه خیلی شیك تو لندن زندكی می كنم... اصلا از همون اول من خارجی بودم و زمانی كه می خوام برم صبحونه مفصلمو بخورم تو افق محو شم
بابک...
کاش بجای تفکیک کردن پسر و دخترا یکی مـــیومـــــد مـــــردا را از نامــــــردا جـــدا مـــیکرد ....
بابک...
من غرورم را به راحتی به دست نیاوردم که هر وقت دلت خواست خردش کنی ... غرور من اگر بشکند یا تکه هایش شاهرگ زندگی تورا نیز خواهد زد !
بابک...
این روزهایم به تظاهر می گذرد... تظاهر به بی تفاوتی به بی خیالی به شادی به اینکه مهم نیست، اما چه سخت می کاهد از جانم این نمایش.. هجوم خالیِ نفس های تو ، های می شود مقابلِ هویِ متروکَم ... تو ... تنها انعکاسِ این اطرافی ...
بابک...
آرامم ... مثل مزرعه ای که تمام محصولش را ملخ ها خورده اند دیگر نگران داس ها نیستم ...
بابک...
دنیا به همین چند سطر رسیده است به اینکه انسان کوچک بماند بهتر است به دنیا نیاید بهتر است اصلاً این فیلم را به عقب برگردان آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین پلنگی شود که می دود در دشت های دور آن قدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند و پرندگان دوباره بر زمین ... زمین ... نه! به عقب تر برگرد بگذار خدا دوباره دست هایش را بشوید در آینه بنگرد شاید تصمیم دیگری گرفت ...!!!
بابک...
در این زمانه بی های و هوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را برای این همه ناباور خیال پرست؟ به شب نشینی خرچنگ های مردابی چگونه رقص کند ماهی زلال پرست رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند به پای هرزه علفهای باغ کال پرست رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست کمال دار برای من کمال پرست هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست به چشم تنگی نا مردم زوال پرست
بابک...
خداایا می گفتند:اگر چیزی را که بیشتر از همه دوست داری انفاق کنی به ایمان می رسی! راست می گفتند... من با صدقه دادنِ او به تو رسیدم!
بابک...
فقــــط دوری نیســــت کـــه آدم رو می ســـوزونــه! بودن و مــــال تـــو نبـــودن دردش بیشتـــــــــره...