بابک...
داربزن...خاطرات کسی رو که دورت زده،حالم خوب است،اماگذشته ام دردمیکند....
بابک...
به سلامتی اونایی که از هر انگشتشون یه هنر میریزه... میرنجونن... میسوزونن... میشکونن... له میکنن... نابود میکنن... و به سلامتی اونایی که جز دوس داشتن این موجودات هنرمند باهمه وجودشون هیچ هنر دیگه ای ندارن.
بابک...
بگذار در پیله ام بمیرم... تو پروانه شو بپر...
بابک...
آهسته در خود می شِکنم .. از نبودنت....
بابک...
چکه می کنند ....چشمهایم.. از ...فراغت ...
بابک...
برای ...تو ...من یک غریبه ام تو صدای پایم را نمی شنوی من قدم هایت را می شمارم... یک...دو.....
بابک...
بـه حـوالـی بـهـشـتـــ مـیرسـم بـا تـو ....دوقدمی ... نه شاید کمتر .... آه رویا تمام نشو.....
بابک...
توهم عمیق من! آرامتر بخند می ترسم تمام شوی.. توهم....
بابک...
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم، کشتم . . . من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم من زمقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد یارم رفت ...
بابک...
وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی ... پیر شده وقتی داره صورتشو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی .... پیر شده وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچی نمیگه.... و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو بود دلت....میخواد.....بمیری
بابک...
بیا برای یک بار هم که شده خلاف کنیم...؟! من اندوه تو را می دزدم...! تو تنهایی مرا...!
بابک...
آنچنان میل تو دارد دل من، که اگر نامه رسان گرگ بیابان باشد، قدمش میبوسم....

14 سال و 2 ماه و 13 روز و 15 ساعت و 38 دقيقه قبل