بابک...
ماه من غصه نخور ، تنهاییمون تموم می شه اشک چشماتو نریز ، مرواریدات حروم می شه ماه من طاقت بیار ، قد خدا دوست دارم تو که با من بمونی ، هیچی دیگه کم ندارم ماه من دنیا داره ، به ما حسودی می کنه دل من عاشقته ، تو رو رها نمی کنه بزا تا هستیمو من ، هدیه واسه چشات کنم اسم ناز تو رو من ، از ته دل صدا کنم ماه من خدام بخواد ، قید تو رو نمی زنم واسه داشتن چشات ، دل رو به دریا می زنم ماه من وقتی توئی ، ستاره ها نور ندارن هر چی چشمک بزنن ، پیش چشات کم میارن ماه من بزار بگــــــــم ، اول و آخرینمی دل من مال توئه ، تو هم فقط مال منی
بابک...
تو فقط نخ بده ! دهان مردم را من میدوزم !!!
بابک...
راه فراموشی به آتش سپردن خاطره ها و یادگار ها نیست. آنقدر نامت را به زبان می رانم آنقدر یادت را در ذهن می پیچانم تا هرز شوی...
بابک...
دیشب مهمون داشتیم خواهر کوچیکم داشت چایی تعارف میکرد ، به زن عموی بابام که رسید به خواهرم گفت : الهی پیر شی ؛ آبجیه منم که معنیه این حرفو نمیفهمید گفت الهی خودت بمیری … تا نیم ساعتم رفت تو اتاقش گریه کرد !
بابک...
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا نام خدا نبردن از آن به که زیر لب بهر فریب خلق بگویی خدا ، خدا ! فروغ فرخزاد
بابک...
يك سيب براي كفر آدم بس بود يك عمر براي دل من غم بس بود بانو! بخدا ديدن چشمان شما يك بار براي هفت پشتم بس بود لا شعرَ وَ لا غزلْ بجز چشمانت لا عَذْبَ ولا عسلْ بجز چشمانت تو معجزه اي، براي اثبات خدا- لا حَرْفَ و لا مَثَلْ بجز چشمانت افتاده بروي قرص ماهم سايه هم نور كنار پنجره هم سايه از صورت خود بزن به يك سو ديگر موهاي سياه، دختر همسايه...
بابک...
این شهر آرام بود شاعر نداشت تا روزی که کلاغها زاغ موهایت را زدند ...
بابک...
گاهی آدم میماند بین بودن یا نبودن ! به رفتن که فکر میکنی ؛ اتفاقی میفتد که منصرف میشوی .... میخواهی بمانی ، رفتاری میبینی که انگار باید بروی ! این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است ...
بابک...
" هیچ گاه " به خاطر " هیچ کس " دست از " ارزشهایت " نکش؛ چون ... زمانی که آن فرد از تو دست بکشد؛ تو می مانی و یک " منِ " بی ارزش ...!
بابک...
پسره میره کافه و کنار یه دختر خوشگل میشینه پسره مرتب به ساعتش نگاه میکنه تا اینکه دختره بهش میگه : شما منتظر کسی هستید؟ پسره میگه : نه! من فقط دارم به ساعتم نگاه میکنم ، آخه تازه خریدمش ، جدیدترین مدله! دختر : جدی! ، مدرنه؟ ، امکاناتش چیه؟ پسر : آره خب مدرنه ، یکی از امکاناتش اینه که از طریق اشعه آلفا با من ارتباط برقرار میکنه ، یه جور تله پاتی! ......دختر : واه! چه جالب ! الان داره ساعتتون چی میگه؟ پسر : داره میگه شما چرا لباس زیر ندارین؟ دختر: بله!! من که لباس زیر دارم!! پسر : اوه ! ساعت لعنتی!! فکرکنم یک ساعت جلو رفته :/
بابک...
دلم هوای یک دوست قدیمی کرده ... یک رفیق شش دانگ ... کسیکه امتحانش را در رفاقت پس داده و دیگر محک زدن و زیر و رو کردنی در کار نباشد ... رفیقی که من نگویم و او ... بشنود ... رفیقی که بگویمش برو، اما بماند ... که نرود ... وقتی ماندنش ... آرامم میکند......
بابک...
مرد از زن خیلی تنهاتره ! مرد لاک به ناخوناش نمیزنه که هروقت دلش یه جوری شد دستشو باز کنه و ناخوناشو نگاه کنه و ته دلش از خودش خوشش بیاد ! مرد موهاش بلند نیست که توی بی کسی کوتاهش کنه و اینجوری لج کنه با همه دنیا ! مرد نمیتونه وقتی دلش گرفت زنگ بزنه به دوستش و گریه کنه و خالی بشه ! مرد حتی درداشو اشک که نه ، یه اخمِ خشن میکنه و میچسبونه به پیشونیش ! یه وقتایی ، یه جاهایی ، به یه کسایی باید گفت : “میم … مثلِ مرد !”