بابک...
در میان گونه گونه مرگ ها تلخ تر مرگی ست، مرگ برگ ها زان که در هنگامه ی اوج و هبوط تلخی مرگ ست با شرم سقوط وز دگر سو٬ خوش ترین مرگ جهان٬ -زانچه بینی٬ آشکارا و نهان- رو به بالا و ز پستی ها رها خوش ترین مرگی ست، مرگ شعله ها ... «دکتر شفیعی کدکنی»
بابک...
عاشق که شدي مثل زليخـــا سمج باش آنقدر رسوا بازي دربياور تا خدا خودش پا درمياني کند،،،
بابک...
بزرگی وصیت کرد که برای سلامتی عقلتان هویج بخورید؛ همه خندیدند و کسی ندانست... که عقل همه در چشمشان است!........
بابک...
شهر من پر است از عروسک با جمجمه هایی که از استفراغ دروغگویان پراست پر است از نقاب برای صورت هایی که خود هیچ شکلی ندارند و سرشار است از کتابهایی که چاپ امسالشان هم بوی کهنگی قرن ها را می دهد...
بابک...
حق دارند این چشمها ! اگر هنوز هم خیره میشوند به دور دستها اینها پشت سر مسافرشان آب ریخته اند...
بابک...
گفتم غم تو دارم………………چیزی نگفت و بگذشت حافظ خوشا به حالت……………..یار تو نگذشت وگفتا غمت سرآید
بابک...
توبه بر لب، سبحه بر کف، دل پر از شوق گناه معصــــیت را خنـــده می آیـــد ز استغفـــار ما........
بابک...
@مخاطب عام چه کسی می داند شاید شعرهای من اندوه فراموش شده ی عاشقی باشد که هر روز هزار بار فضای کوچکِ ذهنش را گــَــــرد گیری می کند تا مگر عشق را از گِردِ خود رانده باشد چه کسی می داند!؟
بابک...
دوستت خواهم داشت در سکوت که مبادا در صدایم توقعی باشد که خاطرت را بیازارد.
بابک...
گاهی چقدر ساده عروسک می شویم.. نه لبخند، نه شکایت، فقط سکوت...
بابک...
من تمام شده ام از زمانی که تو نیستی، و از تمام من فقط تو برایم مانده ای....
بابک...
اعتراف می کنم من که با تمام سادگی در پناه کودکی دل به خوابهای خوب خود سپرده ام اعتراف می کنم آن نگاه تو آن نگاه ساده و عمیق خواب های خوب کودکانه ی مرا فتح کرده است...

13 سال و 11 ماه و 18 روز و 18 ساعت و 7 دقيقه قبل
13 سال و 11 ماه و 18 روز و 18 ساعت و 6 دقيقه قبل