بابک...
من بودم تو و یک عالمه حرف... و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!! کاش بودی و می فهمیدی وقت دلتنگی یک آه چقدر وزن دارد...
بابک...
وزنم را زمین نمی پذیرد دائماً بی تو در هوا معلقم... میبینی؟... حرفهایت بی محابا مرا به سویت میکشد افکارت...حتی لرزش قلبت را می فهمم... من آماده ام... همیشه ... هر لحظه برای به تو رسیدن هر سدی را رد خواهم کرد کا[!]ت در گوشم زمزمه کنی با تو خواهم ماند.
بازی با کلمات و دِل واژه ...
دیشب حوالی چشمانت پرسه زدم کوچه های دلت را وجب کردم تاببینم خاطره های باتو بودن را اما سالهاست روزهای بی تو بودن را در چارچوب کودکی ام قاب گرفته ام
بازی با کلمات و دِل واژه ...
به انتهای بودنم رسیده ام… اما … اشک نمی ریزم… پنهان شده ام پشت لبخندی که درد می کشد...
بابک...
به زردی میزند سبزی دل و اندیشهام و آبی نازک خیالم آشفت. دستهایم حسّ بودن دستهایت را منتظر است.
بابک...
چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم ...تمبر و پاکت هم هست و یک عالمه حرف.... کاش کسی جایی منتظرم بود...
بابک...
دیگر نه صبر ایوبی هست !! و نه بویی از پیراهن یوسف عزیزم ... خودت را به کوری بزن اینجا گرگ ها همه چیز را خورده اند
بابک...
سگ بفهمه دوسش داری باوفا میشه اما ادم بفهمه دوسش داری هار میشه !!
بابک...
بین دعوا دیدم كودكی یك گوشه ایستاده و در كمال آرامش می خندد. پرسیدم: چرا می خندی؟ تبسمی كرد و گفت: دنیای آدم بزرگ ها همین است؛ جدی گرفتن كارهای احمقانه!
بابک...
دیـــــروز پینوکیـــــو آدم شـــــد و امـــــروز آدمهـــــا ، پینوکیـــــو ... منـــ از عـــــاقبت مـــــادربزرگـــ میترســـــم اگـــــر ، فـــــردا ... شنـــل قرمـــزے گـــــرگ شـــــود ...