بابک...
باهم که قدم میزنیم حسودیش میشود افتاب نه که هیچ گاه قدم نزده است با ماه!
بابک...
این نــبض زندگی بــی وقفه میزند ... فرقی نمی کند ، با مــن یا بدون مــن !!! دیــروز گرچه ســخت ... ! امروز هم گذشت ... طـوری نمی شود فــردا بدون مـــــــن !!!
بابک...
لــــــــحظه های ســــکوتم؛ پـــــر هیاهــــــــــو ترین دقــــایق زندگیم هستند مــــــملو از آنــــــچـــه مــــی خواهم بـــــــــــــــگویم و نــــــــــــمی گـــــویم...!!!
بابک...
می روم ؛... این روزها هر چه از تو دور می شوم بدتر اســت ... امروز ، چرکنویس ِ یکی از نامه های قدیمی را پیدا کردم! کاغذش هنوز، از آواز ِ آن همه واژه بی دریغ سنگین بود! از باران ِ آن همه دریا! از اشتیاق ِ آن همه اشک چقدر ساده برایم ترانه می خواندی!
بابک...
زنــاے واقعـے ؛ زیبآتـــرین پســـــر دنیــآ رو دوس نــدارن ! اونـــآ مـــردے ُ دوس دارند کـﮧ بتــونـﮧ؛ دنیــآشـــون ُ بـﮧ زیبــــآترین شکــل بســــآزه !
بابک...
یک شب به یاد چشمت در گوشه ای نشستم اون وقت به احترامت چشم به گریه بستم همچون نسیم و رویا بود آن هوای مستت نازک بود از حریری آن نازهای دستت سوگند به پاکی عشق پیمان و عهد بستیم آن شب سکوت لب را با بوسه ای شکستیم هرچند که بوسه هایت بوی هوس ندارد لیکن بر این لب من احساس را برآرد آن نام تشنه ات را سیراب گر نکردم شرمنده ام زرویت که اجتناب کردم ....
بابک...
مهربانیت را بادلـــــــــــم پیوند زدم، تا از تــــــــــو دور بودن را احساس نکنم..... اما باز هم دلتنـــــــــــــگم.......!!!
بابک...
پسره به دختره میگه بابام پیره 93 سالشه چند روز دیگه میمیره پولدار میشیم! حالا زنم میشی دختره میگه نه! چند روز بعد پسره فهمید اون دختره شده مادرش! نتیجه اخلاقی:هیچ وقت ایده هاتونو به یه زن نگید...!