دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بابک...

پیش ما سوخته دلان مسجد و می خانه یکی است حرم و دیر یکیست,سفحه و پیمانه یکی است این همه جنگ و جدل ... درباره »
بابک...
مرد - متاهل
امتیاز: 3728

دنبال‌شدگان

(259 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(332 کاربر)

گروه‌ها

(15 گروه)

بازدید

بابک...
بابک...
در حرف دل

کنــارت هستند ؛ تا کـــی !؟ تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند … از پیشــت میروند یک روز ؛ کدام روز ؟! وقتی کســی جایت آمد … دوستت دارند ؛ تا چه موقع !؟ تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند …. میگویــند : عاشــقت هســتند برای همیشه نه …… فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود ! و این است بازی باهــم بودن … !!!

بابک...
بابک...
در حرف دل

خدایا همش گفتیم "راضی ایم به رضای تو" این یه بار تو رضایت بده به رضای ما...

بابک...
بابک...

یکی از بچه های کوچیک فامیل داره با اخم کارتون می بینه، میگم چیه اینقدر اخم کردی؟ میگه از بس سانسور کردن، نفهمیدم چی شد اصلا..

بابک...
بابک...
در حرف دل

تعداد دقیق مژه هایت را میدانم تعجب نکن ، مگر زندانی کاری جز شمردن میله های زندانش دارد ؟

بابک...
بابک...

چی میشد اگر تو گوگل سرچ می کردی "نیمه گم شده ی من " بعدگوگل عکساشو واست می آورد! این دانشمندا چیکار میکنن پس؟؟ دست بجونبونید

بابک...
9kwz9dtv7ujljtutdpiy.jpg بابک...
در حرف دل

خانوم !؟ شما چقد خوشگلی ! مایلی با هم شام بخوریم؟

بابک...
بابک...
در حرف دل

کسی چه میداند امروز چند بار فرو ریختم؟! از دیدن کسی که تنها لباسش شکل لباس تو بود

بابک...
1344817894586502_large.jpg بابک...
در حرف دل

لــــــــحظه های ســــکوتم؛ پـــــر هیاهــــــــــو ترین دقــــایق زندگیم هستند مــــــملو از آنــــــچـــه مــــی خواهم بـــــــــــــــگویم و نــــــــــــمی گـــــویم

بابک...
بابک...

ﺍﯾنایی ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻪ ﺑﻪﺩﺍﺭﻩ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﻩ، ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﺷﻮﻥ ﻣﯿﮕﻦ ﺯﻧﻢ... ﻫﻤﻮﻧﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﺗﺎ می رﻓﺘﻦ ﻣﻬﺪ ﺑﻪ ﻣﺮبی شون ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻦ ﺧﺎﻟﻪ!

بابک...
553645_366479670062042_181430668566944_1113972_396254346_n.jpg بابک...

برو کنار دارم فوتبال میبینم مزاحم نشوووووووووووو

بابک...
بابک...
در حرف دل

پرستوها چرا پرواز کردید؟جدایی را شما آغاز کردید جدایی ؛بی وفایی؛قهرو دوری همه باشند گناه آشنایی!!!!

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

تو مکه عشقی و من عاشق رو به قبلَتم من اولین قربونی عیدای فطر کعبَتم می میرم از عشق چشات اگه ندی تو حاجتم هر چی بته به خاطرت کوبوندم و شکوندم خودمو تو چشم مست تو آتش زدم، سوزوندم به عشق دیدن گل روی تو اینجا موندم بین نماز ظهر و عصرم استخاره کردم خوب اومده مبارکه دور سرت بگردم اگه به من وفا کنی؛ حاجتمو روا کنی بین تموم عاشقات، نذر منو ادا کنی یه کاسه گندم می ریزم تا کفترارو سیر کنم واست می میرم انقدر تا دلتو اسیر کنم به پات می شینم شب و روز، تا با تو عمرو پیر کنم به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم بین نماز ظهر و عصرم استخاره کردم خوب اومده مبارکه دور سرت بگردم اگه به من وفا کنی؛ حاجتمو روا کنی بین تموم عاشقات، نذر منو ادا کنی یه کاسه گندم می ریزم تا کفترارو سیر کنم واست می میرم انقدر تا دلتو اسیر کنم به پات می شینم شب و روز، تا با تو عمرو پیر کنم تو مکه عشقی و من عاشق رو به قبلَتم من اولین قربونی عیدای فطر کعبَتم می میرم از عشق چشات اگه ندی تو حاجتم

بابک...
بابک...
در حرف دل

خوشا به حالت ای روستایی ، چه شاد و خرم، چه باصفایی، در شهر ما نیست جز دود و ماشین، دلم گرفته از آن و از این، در شهر ما نیست جز داد و فریاد، خوشا به حالت که هستی آزاد، ای کاش من هم پرنده بودم، با شادمانی پر می­گشودم، می رفتم از شهر به روستایی، آنجا که دارد آب وهوایی

بابک...
بابک...
در حرف دل

ای دبستانی ترین احساس منخاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن مانا ترند درس‌های سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود درس پند آموز روباه وکلاغ روبه مکارو دزد دشت وباغ روز مهمانی کوکب خانم است سفره پر از بوی نان گندم است کاکلی گنجشککی با هوش بود فیل نادانی برایش موش بودبا وجود سوز وسرمای شدید ریز علی پیراهن از تن میدریدتا درون نیمکت جا میشدیم ما پرازتصمیم کبری میشدیمپاک کن هایی زپاکی داشتیم یک تراش سرخ لاکی داشتیم کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هایش درد داشت گرمی دستان ما از آه بود برگ دفترها به رنگ کاه بود مانده در گوشم صدایی چون تگرگ خش خش جاروی با پا روی برگ همکلاسی‌های من یادم کنید بازهم در کوچه فریادم کنید همکلاسی‌های درد و رنج و کار بچه‌های جامه‌های وصله‌دار بچه‌های دکه خوراک سرد کودکان کوچه اما مرد مرد کاش هرگز زنگ تفریحی نبود جمع بودن بود و تفریقی نبود کاش می‌شد باز کوچک می‌شدیم لا اقل یک روز کودک می‌شدیم یاد آن آموزگار ساده پوش یاد آن گچ‌ها که بودش روی دوش ای معلم یاد و هم نامت بخیر یاد درس آب و بابایت بخیر ای دبستانی‌ترین احساس من بازگرد این مشق‌ها را خط بزن...

بابک...
بابک...

بابام تا یه جایی بیشتر ساعتو بلد نیست وقتی میرم بیرون از یه ساعتی به بعد هی زنگ میزنه میگه میدونی ساعت چنده؟؟؟