بابک...
کنــارت هستند ؛ تا کـــی !؟ تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند … از پیشــت میروند یک روز ؛ کدام روز ؟! وقتی کســی جایت آمد … دوستت دارند ؛ تا چه موقع !؟ تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند …. میگویــند : عاشــقت هســتند برای همیشه نه …… فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود ! و این است بازی باهــم بودن … !!!
بابک...
خدایا همش گفتیم "راضی ایم به رضای تو" این یه بار تو رضایت بده به رضای ما...
بابک...
یکی از بچه های کوچیک فامیل داره با اخم کارتون می بینه، میگم چیه اینقدر اخم کردی؟ میگه از بس سانسور کردن، نفهمیدم چی شد اصلا..
بابک...
تعداد دقیق مژه هایت را میدانم تعجب نکن ، مگر زندانی کاری جز شمردن میله های زندانش دارد ؟
بابک...
چی میشد اگر تو گوگل سرچ می کردی
"نیمه گم شده ی من "
بعدگوگل عکساشو واست می آورد!
این دانشمندا چیکار میکنن پس؟؟
دست بجونبونید
بابک...
خانوم !؟ شما چقد خوشگلی ! مایلی با هم شام بخوریم؟
بابک...
کسی چه میداند امروز چند بار فرو ریختم؟! از دیدن کسی که تنها لباسش شکل لباس تو بود
بابک...
لــــــــحظه های ســــکوتم؛ پـــــر هیاهــــــــــو ترین دقــــایق زندگیم هستند مــــــملو از آنــــــچـــه مــــی خواهم بـــــــــــــــگویم و نــــــــــــمی گـــــویم
بابک...
ﺍﯾنایی ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻪ ﺑﻪﺩﺍﺭﻩ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﻩ، ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﺷﻮﻥ ﻣﯿﮕﻦ ﺯﻧﻢ... ﻫﻤﻮﻧﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﺗﺎ می رﻓﺘﻦ ﻣﻬﺪ ﺑﻪ ﻣﺮبی شون ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻦ ﺧﺎﻟﻪ!
بابک...
برو کنار دارم فوتبال میبینم مزاحم نشوووووووووووو
بابک...
خوشا به حالت ای روستایی ، چه شاد و خرم، چه باصفایی، در شهر ما نیست جز دود و ماشین، دلم گرفته از آن و از این، در شهر ما نیست جز داد و فریاد، خوشا به حالت که هستی آزاد، ای کاش من هم پرنده بودم، با شادمانی پر میگشودم، می رفتم از شهر به روستایی، آنجا که دارد آب وهوایی
بابک...
ای دبستانی ترین احساس منخاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن مانا ترند درسهای سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود درس پند آموز روباه وکلاغ روبه مکارو دزد دشت وباغ روز مهمانی کوکب خانم است سفره پر از بوی نان گندم است کاکلی گنجشککی با هوش بود فیل نادانی برایش موش بودبا وجود سوز وسرمای شدید ریز علی پیراهن از تن میدریدتا درون نیمکت جا میشدیم ما پرازتصمیم کبری میشدیمپاک کن هایی زپاکی داشتیم یک تراش سرخ لاکی داشتیم کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هایش درد داشت گرمی دستان ما از آه بود برگ دفترها به رنگ کاه بود مانده در گوشم صدایی چون تگرگ خش خش جاروی با پا روی برگ همکلاسیهای من یادم کنید بازهم در کوچه فریادم کنید همکلاسیهای درد و رنج و کار بچههای جامههای وصلهدار بچههای دکه خوراک سرد کودکان کوچه اما مرد مرد کاش هرگز زنگ تفریحی نبود جمع بودن بود و تفریقی نبود کاش میشد باز کوچک میشدیم لا اقل یک روز کودک میشدیم یاد آن آموزگار ساده پوش یاد آن گچها که بودش روی دوش ای معلم یاد و هم نامت بخیر یاد درس آب و بابایت بخیر ای دبستانیترین احساس من بازگرد این مشقها را خط بزن...