بابک...
حرفهای زیادی بلد نیستم من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرفهایم را دزدید از عشق چیزی نمی دانم اما دوستت دارم کودکانه تر از آنچه فکر کنی...
بابک...
از همان ابتدا دروغ گفتند! مگر نگفتند که "من" و "تو" ، "ما" میشویم؟! پس چرا حالا "من" اینقدر تنهاست! از کی "تو" اینقدر سنگ دل شد؟!... اصلا این "او" را که بازی داد؟!... که آمد و "تو" را با خود برد و شدید "ما"! میبینی قصه ی عشقمان! فاتحه ی دستور زبان را خوانده است!!!
بابک...
این بار دلم نه براے آدمے ... نه براے ملکے ... نه براے عشقے ... نه براے چیزے ... که دلم براے خودم تنگ شده است
بابک...
ادعای عاشقی می کنیم .. اما .. رنگ چشمان مادرمان را از یاد برده ایم .. مادر عشق را از تو آموختم .. دوستت دارم ..
بابک...
دل آدمها مثل یک جزیره دور افتادست ،اینکه کی واسه اولین بار پا به جزیره میزاره مهم نیست مهم اون کسیه که هیچوقت جزیره را ترک نکند
بابک...
تو می روی و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن چرا گریه نمیکنم بی تو،یک عمر فرصت گریستن دارم اما برای تماشای تو، همین یک لحظه باقیست
بابک...
دنیا نباشد، اما کوچه اى باشد و باران... ودوستى که زلال تر از باران است
بابک...
دلت را جایی بگذار که وقتی رفتی بیاریش ، ببینی ازش بهتر از خودت نگهداری کردن .
بابک...
پیامبر ِ شبهای دلتنگی ام بودی که من بی اعجاز ؛ تو را مومن بودم
بابک...
زندگی همین جبر روزگار است که تو را می برد لابلای رگ های عادت. آرام آرام که نه، می دود.
بابک...
کا[!]ت تا جواب سلامی را بدهی؛ تا ببینی چگونه دندان ها برای تنت تیز میشود.. ایرانِ امـــروزِ من, گربه نیست؛ گرگ است!
بابک...
چقدر سیاه گشته دل ، ببین بدی ها را زمانه بر سرم آورده ، این بدی ها را اگرچه با گنه چشم ، کور گشته ام کرم نما و ببخشا ، تو این بدی ها را..
بابک...
دلم بدجور شکسته ، می خوام های های بمیرم ولی باز قبل مردن ، دو دســـتاتو بگیــرم حواست به دلم هست ، چه داغون و خرابه بازم اسم تو اومــد ، همه رویام ســـرابه تو دستات مال اونه ، دل من وای چه خونه از امشب اشک چشمام ، از عشق نیست از جنونه تو گفتی بگذر از من ، برو با عشق تازه شکستم تو خودم من ، ولی این غم یه رازه صداهام تو گلو مرد ، تو فک کردی قبوله چشام درگیره چشمات ، دلت از من چه دوره حالا تنها نصیبم ، از عشقت کوه درده دیگه اشک از چشم رفت ، ببین دستام چه سرده