دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بابک...

پیش ما سوخته دلان مسجد و می خانه یکی است حرم و دیر یکیست,سفحه و پیمانه یکی است این همه جنگ و جدل ... درباره »
بابک...
مرد - متاهل
امتیاز: 3728

دنبال‌شدگان

(259 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(332 کاربر)

گروه‌ها

(15 گروه)

بازدید

بابک...
بابک...

پاییز همون فصلَس که یهویی یادت میندازه دستاتُ واسه گرم شدن باس بکنی تو جیبات....

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...
در حرف دل

نیسان وانت شاخ به شاخ رفته بود زیر کامیون ! میگفتن رانندش مُرده .... تنها چیزی که میشد از لاشه ی ماشین تشخیص داد ؛ نوشته پشتش بود : دوستم بدار ! شاید فردایی نباشد ... !!!

بابک...
بابک...
در حرف دل

عاشق که بشوی طبقه ی هشتم ِ آسمان ِ خیالت به معجزه ای خلق می شود.

بابک...
1347515056792373_large.jpg بابک...
در حرف دل

به ما خیره ای ؟ نمی دانی این نفرت از کجا به چشمانمان می ریزد ؟ هنوز تحقیر را نمی فهمی ؟ اینجا آدمها با هم دشمنند گناه تو نیست اینجا هیچ کس نمی داند چراهایی را که مدام قورت می دهد ! من هم نمی دانم باید به نگاه گنگ و خیره ات لبخند بزنم یا ... هنوز اندازه گرفتن بدی هارا به تو نیاموخته اند ؟ اشکالی ندارد بزر گتر که شدی تو هم مثل من نمی دانی باید به نگاه سرد ما آدمهاََ لبخند بزنی یا .... !!!!

بابک...
1346439092779996_large.jpg بابک...
در حرف دل

دیگر گمت نمی کنم عشـــــــق من! هر قدر خیابان شلوغ باشد دستت را میگیرم آرام می گیرم...

بابک...
بابک...
در حرف دل

به اندازه‌ی خوردن یک قهوه‌ی تلخ با من باش ؛ می‌خواهم شعری بگویم .. به طعم تو !

بابک...
بابک...
در حرف دل

رویارویی با چشمهای تو جنگ تحمیلی است که اگر هشتاد سال هم طول بکشد به مصالحه نمی رسد ومن فرمانده ای که با بوسه ای تسلیم می شوم و از روی تمام شعر های شهیدم شرمنده ام!

بابک...
بابک...

شب سکوتش ،مرگبار سینه ی آسمان دردناک از سرفه های بی امان ابر ستاره ای گریان و گندمزاری که آرزوی دیدنِ مهتابش را به گور می سپارد نمی دانم پشت آن پرچینِ قدیمی چه وقت صداقت محکوم به حبس شد که اینگونه دروغ بر جان زمین پنجه می کشد نمی دانم چه هنگام جلادِ روزگار، انسانیت را بی هیچ، آبِ شیرینی ذبح می کند هیچ نمی دانم !!!! فقط می دانم اینجا زمین است زادگاه انسان پس انسانش !!!! کجا گم شد؟@sadaf

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...
در حرف دل

ذهنم فلج می شـــــود… وقتی می خوانمت و تو حتی نمیگویی جـــــــــانم . . .

بابک...
بابک...

هرچقدر امروز گرم بود؛ تو سرد بودى… خیالى نیست! به ها کردن دستانم عادت دارم !!!!

بابک...
بابک...
در حرف دل

باران که می‌بارد... باید آغوشی باشد... پنجره‌ی نیمه بازی... موسیقی باران... بوی خاک... سرمای هوا... گره‌ی کور دست‌ها و پاها... گرمای عریان عاشقی... صدای تپش قلب‌ها... خواب هشیار عصرانه... باران که می‌بارد... باید کسی باشد....

بابک...
بابک...
در حرف دل

سخت است ؛ خیلی سخت .... وقتی بدانی او کجای زندگی توست ! ولی .... ندانی تو کجای زندگی او هستی ... !!!

بابک...
بابک...
در حرف دل

تنها تر از " انسان " کیست !؟ انسان , که هر آن چه را آموخته , دیگر به کارش نمی آید که هر آن چه را می داند , گره ی کور ناامیدیش را نمی گشاید انسان , که مضطرب , که مایوس , دوره ی زیستن خویش را , تجربه می کند و شکنجه می کشد ! دردمندانه ... غمگنانه ... تنها تر از انسان کیست !؟

بابک...
بابک...
در حرف دل

شب فراق که داند که تا سحر چند است** مگر کسی که به زندان عشق در بند است

بابک...
بابک...
در حرف دل

نمی دونم سیگارها کوچک شده یا درد رفتنت پک هایم را عمیق تر کرده.. هرچه هست این سیگار ها خیلی زود تموم میشه...