بابک...
نیسان وانت شاخ به شاخ رفته بود زیر کامیون ! میگفتن رانندش مُرده .... تنها چیزی که میشد از لاشه ی ماشین تشخیص داد ؛ نوشته پشتش بود : دوستم بدار ! شاید فردایی نباشد ... !!!
بابک...
عاشق که بشوی طبقه ی هشتم ِ آسمان ِ خیالت به معجزه ای خلق می شود.
بابک...
به ما خیره ای ؟ نمی دانی این نفرت از کجا به چشمانمان می ریزد ؟ هنوز تحقیر را نمی فهمی ؟ اینجا آدمها با هم دشمنند گناه تو نیست اینجا هیچ کس نمی داند چراهایی را که مدام قورت می دهد ! من هم نمی دانم باید به نگاه گنگ و خیره ات لبخند بزنم یا ... هنوز اندازه گرفتن بدی هارا به تو نیاموخته اند ؟ اشکالی ندارد بزر گتر که شدی تو هم مثل من نمی دانی باید به نگاه سرد ما آدمهاََ لبخند بزنی یا .... !!!!
بابک...
دیگر گمت نمی کنم عشـــــــق من! هر قدر خیابان شلوغ باشد دستت را میگیرم آرام می گیرم...
بابک...
به اندازهی خوردن یک قهوهی تلخ با من باش ؛ میخواهم شعری بگویم .. به طعم تو !
بابک...
رویارویی با چشمهای تو جنگ تحمیلی است که اگر هشتاد سال هم طول بکشد به مصالحه نمی رسد ومن فرمانده ای که با بوسه ای تسلیم می شوم و از روی تمام شعر های شهیدم شرمنده ام!
بابک...
ذهنم فلج می شـــــود… وقتی می خوانمت و تو حتی نمیگویی جـــــــــانم . . .
بابک...
هرچقدر امروز گرم بود؛ تو سرد بودى… خیالى نیست! به ها کردن دستانم عادت دارم !!!!
بابک...
باران که میبارد... باید آغوشی باشد... پنجرهی نیمه بازی... موسیقی باران... بوی خاک... سرمای هوا... گرهی کور دستها و پاها... گرمای عریان عاشقی... صدای تپش قلبها... خواب هشیار عصرانه... باران که میبارد... باید کسی باشد....
بابک...
سخت است ؛ خیلی سخت .... وقتی بدانی او کجای زندگی توست ! ولی .... ندانی تو کجای زندگی او هستی ... !!!
بابک...
تنها تر از " انسان " کیست !؟ انسان , که هر آن چه را آموخته , دیگر به کارش نمی آید که هر آن چه را می داند , گره ی کور ناامیدیش را نمی گشاید انسان , که مضطرب , که مایوس , دوره ی زیستن خویش را , تجربه می کند و شکنجه می کشد ! دردمندانه ... غمگنانه ... تنها تر از انسان کیست !؟
بابک...
شب فراق که داند که تا سحر چند است** مگر کسی که به زندان عشق در بند است
بابک...
نمی دونم سیگارها کوچک شده یا درد رفتنت پک هایم را عمیق تر کرده.. هرچه هست این سیگار ها خیلی زود تموم میشه...