بابک...
او به افتادن من در خیابان خندید من تمام حواسم به چشمان مردم شهر بود که عاشق خنده هایش نشوند
بابک...
سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن پول می گیرد. و صد البته سخته تعریف نور برای کسی که عمداً چشماشو بسته ، تعریف صوت برای کسی که عمداً گوشاش رو گرفته ، تعریف حق واسه کسی که به باطل خو گرفته !
بابک...
مریدی “تگری زنان” نزد شیخ برفت و بگفت یا شیخ حالم دریاب که بغایت رسید. شیخ فرمود : مریدا تو را چه شده ؟ عرض کرد : مرادا ! چشمانم ز حدقه درآمده ، خون در کله ام جمع بشده، جهان در پیش چشمانم تیره گشته و شاخی بر سرم سبز شده. شیخ فرمود : چیزی نیست، یحتمل بعد از اخبار BBC، اخبار 20:30 بدیده ای. و مریدان نعره ها و فغان ها زدند.
بابک...
حرمت عشق شکستند، ناله از من بربودند، مستی از من بگرفتند، آب را گل کردند… چه گل آلود این آب ، و چه ناپاک این رود، تو به ما گفتی : مردم بالادست ، چه صفایی دارند، غنچه ای گر شکفد ، اهل ده باخبرند، و تو امروز کجایی سهراب ؟ تا ببینی ، که همان مردم بالادست ، ز صفا عاری و از عشق تهی میباشند،
بابک...
@این روزها باید مثل کلاغ باشی باید عادت کنی بدون اینکه دوستت داشته باشند زندگی کنی ...
بابک...
حرفش را ساده گفت: من لایق تو نیستم! اما نمیدانم خواست لیاقتم را به من یادآوری كند یا خیانت خودش را توجیه كند؟!