بابک...
ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﮊ ﻟﺐ ﺭﻭ ﻣﯿﮑﺸﻦ ﺗﺎ ﺑﺎﻻﯼ ﻟﺒﺸﻮﻥ نوه ی همون ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﺍیی هستن ﮐﻪ ﺷﻠﻮﺍﺭﺷﻮنو ﺗﺎ ﺯﯾﺮ ﺑﻐﻞ ﻣﯿﮑﺸﻦ ﺑﺎﻻ..!
بابک...
بانوان پاسخگو باشن لدفن : زير مقنعه يه كليپس اندازه يه خوشه مــــوز ميذارن .. لب هارو بزرگ كه چه عرض كنم ؛ اندازه ايزوگام ميكنن .. ابرو از بين ميره تبديل به موكت ميشه .. موژه هارو بلند ميكنن تا به ابرو برسه .. چشم ها اندازه پرژكتور استاديوم آزادي .. لپ يا همون گونه از بين ميره يه تپه بجاش ميكارن .. به بقيه جاها كار نداريم فقط شما كه انقدر دوس داريد برآمده باشيد چرا دماغ رو عمل ميكنيد ؟! خب اون كه اندازه يه گلابي داره خودنمايي ميكنه چيكارش داريد خب ؟!
بابک...
چشم هايش سبزِ "يواش" است! انگار لاك پشتي پير در تقويمِ نگاهش بهار را كول كرده است و به آرامي فصل را قدم مي زند...!
بابک...
مرد از زن خیلی تنهاتره ! مرد لاک به ناخوناش نمیزنه که هروقت دلش یه جوری شد دستشو باز کنه و ناخوناشو نگاه کنه و ته دلش از خودش خوشش بیاد ! مرد موهاش بلند نیست که توی بی کسی کوتاهش کنه و اینجوری لج کنه با همه دنیا ! مرد نمیتونه وقتی دلش گرفت زنگ بزنه به دوستش و گریه کنه و خالی بشه ! مرد حتی درداشو اشک که نه ، یه اخمِ خشن میکنه و میچسبونه به پیشونیش ! یه وقتایی ، یه جاهایی ، به یه کسایی باید گفت : “میم … مثلِ مرد !”
بابک...
چهـــار فصل کامل نیست ! هـوای تـو هـوای دیگری ستـــ...
بابک...
بـرگـرد و از اول بــــرو . . . چشمـانـم پـر از اشک بــود ؛ واضـح نـدیـدمت ، بــــاورم نشــــد. . . !!
بابک...
عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست ، پرسیدند : کجا میروی؟ گفت : می روم با آتش ، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم ، تا مردم خدا را فقط به خاطر عشق به او بپرستند، نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم
بابک...
یکی از اصحاب از شيخ پرسید: در روایات آمده که در بهشت برای مومنان شرابهایی وجود دارد كه مست كننده نيست، پس برای چه آن را مینوشند؟ شيخ پاسخ داد: بخاطر آنتی اكسيدانش !!! (الاسرار فی الخوراکی)]
بابک...
مریدی “تگری زنان” نزد شیخ برفت و بگفت یا شیخ حالم دریاب که بغایت رسید. شیخ فرمود : مریدا تو را چه شده ؟ عرض کرد : مرادا ! چشمانم ز حدقه درآمده ، خون در کله ام جمع بشده، جهان در پیش چشمانم تیره گشته و شاخی بر سرم سبز شده. شیخ فرمود : چیزی نیست، یحتمل بعد از اخبار BBC، اخبار 20:30 بدیده ای. و مریدان نعره ها و فغان ها زدند.
بابک...
فانتزی من اینه که خسته نشم از این لبخندای اجباری از این دنیایی که توش هی باج دادیم !!