بابک...
تو نمازت را بخوان بچه های فقیر هر روز روزه ات را می گیرند.....
بابک...
خندھ ام میگیــــرد وقتے پــــس از مدتــــ هآ بے خبرے بے آنکھ سرآغے از این دل آوآرھ بگیرے میگویے : دلم برایت تنگــــ است .. یا مرا بھ بازے گرفتھ اے یآ معنے وآژه هایت رآ خوب نمیدآنی دلتنگےاتــــ ارزانے خودتــ ...
بابک...
گاهی باید بــه فــ ـ ـ ـ ـ ـ ـــاصله ها خوش آمد گفت .. شاید آمده اند تا بخشی از حماقت هایمان را جبران کنند !!!!
بابک...
بی حس شده ام از درد ! از بغــض ! فقط گاهـی ، خـط ِ اشکی ... میسـوزانـد صـورتـم را....
بابک...
میگن تو جهنم اگه با دمپایی بزنی رو سر سوسک سوسکه بر میگرد با لگد میزنه تو شیکمت !
بابک...
از همـــان اول که بــه استـقـبـالـش میـروی به فکر بَـدرقــه کردنـش هم بـاش ، دل نـبند ..!!
بابک...
همه آرام گرفتند وشب از نیمه گذشت، آنچه درخواب نرفت چشم من و فکرتو بود...
بابک...
“برایم بخند” برایم که میخندی چشمهایت که هیچ، آسمان هم زیبا میشود…بهارم@
بابک...
در برهوت بی کسی تنها تو همزاد منی / ای نازتر از خواب شبم ، همواره در یاد منی@خاص
بابک...
میگویند آدمها با خاطرات زندهاند، خاطرات با آدمها. خاطرات اگر بمیرند آدمها میمیرند. آدمها اما، اگر بمیرند خاطرات هرگز نمیمیرند.