دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بابک...

پیش ما سوخته دلان مسجد و می خانه یکی است حرم و دیر یکیست,سفحه و پیمانه یکی است این همه جنگ و جدل ... درباره »
بابک...
مرد - متاهل
امتیاز: 3728

دنبال‌شدگان

(259 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(332 کاربر)

گروه‌ها

(15 گروه)

بازدید

بابک...
بابک...

تمام برگ هاي دفترم تمام شد قلمم به پايان رسيد دستم سست شد چه سرمشقي دادي به من ...؟ هنوز هم مي نويسم : " دل دادن خطاست "

بابک...
بابک...

مات شدم از رفتنت !! هیچ میز ِ شطرنجی هم درمیان نبود این وسط فقط یک دل بود که دیگر نیست ...

بابک...
بابک...

تو، شوخی زیبایی بودی که خداوند با من کرد! زیبا بود امّا شوخی بود! ... حالا. . . اما تو بی تقصیری ! خدای تو هم بی تقصیر است ! من، تاوان اشتباه خود را پس می دهم. . .! تمام این تنهایی تاوان «جدّی گرفتن آن شوخی» است!

بابک...
بابک...
در حرف دل

دو حرفی است - من و تو - سوال هشت عمودی نگو كه ماست جوابش تو هیچوقت نبودی ...

بابک...
بابک...
در حرف دل

این نــبض زندگی بــی وقفه میزند ... فرقی نمی کند ، با مــن یا بدون مــن !!! دیــروز گرچه ســخت ... ! امروز هم گذشت ... طـوری نمی شود فــردا بدون مـــــــن !!!

بابک...
بابک...
در حرف دل

قدم مي زني خيابان دلتنگي هاي مرا سر چهار راه بغض مي ايستي نمي دانم کوچه ي گريه را مي پيچي يا فرعي سكوت را وارد مي شوي... من در ميدان اصلي شهر بر مساحت سنگفرشهاي آجري هنوز دلتنگم!!

بابک...
بابک...
در حرف دل

@ خدا کوچه را دیدی به وقت شب چه تنها میشود ... بی تو از آن کوچه هم تنها ترم ...

بابک...
بابک...
در حرف دل

من پریشان تر از آنم که به خود فکر کنم و تو حیرانتر از آنی که مرا درک کنی .....

بابک...
بابک...
در حرف دل

لــــــــحظه های ســــکوتم؛ پـــــر هیاهــــــــــو ترین دقــــایق زندگیم هستند مــــــملو از آنــــــچـــه مــــی خواهم بـــــــــــــــگویم و نــــــــــــمی گـــــویم...!!!

بابک...
بابک...
در حرف دل

ما سایه کدام فرهادیم کــ زندگی تیشه‌اش را از روی گلویمان بر نمی‌دارد آی اینجا که زخم گذاشته‌ای بیستون نیست ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...
در حرف دل

می روم ؛... این روزها هر چه از تو دور می شوم بدتر اســت ... امروز ، چرکنویس ِ یکی از نامه های قدیمی را پیدا کردم! کاغذش هنوز، از آواز ِ آن همه واژه بی دریغ سنگین بود! از باران ِ آن همه دریا! از اشتیاق ِ آن همه اشک چقدر ساده برایم ترانه می خواندی!

بابک...
بابک...
در حرف دل

می ترسم از تنهایی می ترسم مگر نه اینکه کلاغ ها از انبوه تنهایی مترسک فراری می شوند؟؟؟

بابک...
بابک...
در حرف دل

دنبال من می‌گردی و حاصل ندارد این موج عاشق کار با ساحل ندارد باید ببندم کوله بار رفتنم را مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

بچه بودم مامانم روز اول منو برد مهد کودک؛مربیا جلو اونا بازی گرگم و گله میبرم رو اجرا کردن ؛من شدم سردسته گله؛مربی هم شد گرگ؛ مربی:گرگم و گله می برم... من با صدای بلند و رسا:تو گوه خوردی گله منو ببری

بابک...
بابک...

هیچ وقت قرمه سبزی ِ مادر و خواب ِ بعد از ظهر رو حتی به مخاطب ِ خاصتون نفروشید!!!