بابک...
کـاش به جای دلم دستم را میشکستند که نمک نداشت !!!
بابک...
یه سرى از آدم ها توى ذهنم كارت زرد گرفتن .... تا اخراج فقط یك اشتباه مونده !!
بابک...
کی در کدام اوج به من بال می دهی؟ هان ای کلید دار عزیز حصار من ...
بابک...
خدایا! خورشید را به من قرض میدهی ؟ از تو كه پنهان نیست سرزمین خیالم سالهاست یخ بسته است ...
بابک...
نـــزدیـــک اســـت روزی کـــه دســـت ســـایــه ام را میـــگیرم و از ایـن دیار میـــروم مقـــصد مهـــم نیـــست , فقـــط جــایــی بـــاشــد کـــه ســـایـــه ام را بـــا تیـــر نـــزنند....
بابک...
ای دوست! این ابر را از دوش من بردار بارانیام بسیار....
بابک...
هر رابطه ای ؛ به هر دلیلی برایت تمام شد ! پی اش را دیگر نگیر هیچ شوک مصنوعی ! آدمها و رابطه های مرده را زنده نمی کند . . .
بابک...
زندگی ... کجای این خیابان منتظر من است که از هیچ کوچه ای به آن نمی رسم؟!
بابک...
آسمان ! باراني ات را بپوش امروز ابري ام ..........
بابک...
رفتم درون پیله تنهایی خودم ، شاید (رها) شوم حالا؛ ...فضای پیله ام ، سرد است و ساکت . خاکستری و تنگ. اما، من خواب دیده ام، طاقت اگر بیاورم، یک روز عاقبت ، زخم عمیق قلب من هم خوب می شود ...!!
بابک...
قطارها بیهوده میپرسند:« چی؟ چی؟ » در انتهای ریلها، هیچ کس و هیچ چیز، در انتظارشان نیست . ...