بهاره
زندگی دفتری از خاطره هاست یك نفر در دل شب یك نفر در دل خاك یك نفر همدم خوشبختی هاست یك نفر همسفر سختی هاست چشم تا باز كنیم عمرمان می گذرد ما همه همسفریم....
بهاره
هنگامی که سایه از حجم ساعت زندگی پر می شود رگ لحظه ها با تلنگری به گذشته در زمان متوقف می شود ؛ چه آهنگ دل انگیزی دارد زندگی در این سکوت لحظه ها ؛ در این ایستگاه زمان که ایستاده بر روی شیشه ؛ چه لذتی دارد زمان را متوقف کنی در دهلیز زندگی ؛ در نقطه ای از زمان که می خواهی برای ابد در آن بمانی... آن کدام نقطه از زمان هست؟؟
بهاره
میگن هر کسی یه گمشده ای داره و زمانیکه اون گمشدش رو پیدا کنه میتونه به آرامش برسه. اما مگه میشه تو این دنیای به این بزرگی هر کسی بتونه گمشدشو پیدا کنه. آخه چه جوری امکانش هست اگر کسی اشتباها گمشدی یکی دیگه رو صاحب بشه تکلیف چی؟ اگه کسی گمشدی خودش رو پیدا کنه اما دست تقدیر نذاره بهم برسن اون وقت چی؟ اگه کسی هیچ وقت گمشدی واقعی خودش رو پیدا نکنه چی میشه؟ یا اگه کسی گمشده خودش رو پیدا کنه اما اون گمشده؟...
بهاره
دروغ میگویند ساعتها عرض رنجها را شماره نمی کنند کوک می کنیم تا از سرنوشت قصه ها عقب نمانیم چراغ خاموش نابودیمان را پیش می برند دریغ از یک بار شمارش رنجهایمان کاش ساعتها بخوابند تا حقیقت یابند رویاهایمان!
بهاره
خیلی وقت ها مهمترین حرف میان دو نفر، همونی که هرگز به هم نمی گن.
بهاره
انگشتاتت را به من قرض بده برای شمردن لحظه های نبودنت کم آوردم!…
بهاره
ساعتها رو به روزها گره می زنم و روزها رو به شبا می بافم.همه لحظات تنهایی ام رو تو صندوقچه خاطرات میزارم و اونو می بندم.می خواهم خاطراتم رو هدیه کنم به آینده،آینده رو هدیه کنم به زندگی،زندگی رو هدیه کنم به عشق و عشق رو هدیه کنم به...؟؟؟؟؟
بهاره
آیینه به من می خندد او هم یخ زدگی احساسم را به سخره گرفته در این شب تار خورشید را نمی خواهم به شعله شمعی قانع ام فریاد نمی خواهم در این سکوت... به قطره اشکی قانع ام عشق نمی خواهم گرمای محبتی را بس است خنده نمی خواهم شنیدن تپش های قلبم هم غنیمت است گریه نمی خواهم جز ذره ای آرامش آرامشی که مدتهاست روی از من گرفته و با من غریبه شده .
بهاره
هر که را از دست می دهیم... بی آنکه بخواهیم پاره ای از وجود ما را با خود می برد... پس سعی کنیم کمتر از دست بدهیم تا وجودمان صد تکه نشود.....
بهاره
قلب کفشم در پاشنه اش لرزید،بس که خالی های سنگ فرشِ خیابان خیالت او را شوک داد.وسایه ات درپیاده روی توهم درگیر بود با گودالی از باران تردید دیروز! گفتی : دمپایی های راحتی همین نزدیکیست! کفش هایت را رها کن! سیبِ حرفهایت را خوردم! و دیدم کفشهایم را که شتابان از مزرعۀ قلبم می گذرند رفت در کُما قلبم بدون حتی همان دمپایی های راحتی!!!
بهاره
اگردردنیاچیزی باشدکه به ماانگیزه ی ادامه ی زندگی بدهد, آن چشم اندازعشق است که پلی است برای عبورازتنهایی ولمس احساسی خاصو شیرین.
بهاره
چه کسی می گوید گرانی شده است؟ دوره ی ارزانیست. دل ربودن ارزان دل شکستن ارزان.دوستی ارزان دشمنیها ارزان چه شرافت ارزان. تن عریان ارزان.آبرو قیمت یک تکه نان و دروغ از همه چیز ارزانتر قیمت عشق چه قدر کم شده است!کمتر از آب روان! و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان...
بهاره
در اوج تنهاییم آنجا که غمی نهان فرمانروایی می کند در جایی فراسوی بایدها و نبایدها خودم را در دیگران گم کرده ام در بودن ها و نبودن ها و خواستن هایم چاره جویی می کنم که ناگه به فریاد سکوت بر می خیزم سکوت نجوا نمی کند سکوت بلوا می کند خودم را در درونش می یابم ولی هر چه از چهار راه آرزو می گذرم به نقطه چینی ازنقطه چین ره می یابم فریادش چون به اوج می رسم به قعرم می کشاند در آنجا سکوتم را فریاد سکوت می شکند...
بهاره
ساكت و تنها چون كتابی در مسیر باد.....می خورم هر دم ورق اما هیچكس او را نمی خواند... عمر خود را میدهد بر باد می رود از یاد... هیچ چیز او را نمی ماند... بادبان كشتی او در مسیر باد مقصدش هر جا كه باداباد بادبان را ناخدا باد است لیك او را هم خدا هم ناخدا باد است...