˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
آن خودپسندی که دل را خون میکند ادعایش...
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
آرزومه که یه لحظه روبه روی من بایستی ... آخه قلبم نگرونــــــــــــه توی شهری که تو نیستی!!!
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
دراز کشیده بودم و جلو تلویزیون خوابم برد ... وقتی بیدار شدم دیدم یه نفر داره از بالای پام رد میشه... از شلوارش فهمیدم داداشمه ... یه زیر پایی باحال زدمش و با مخ خورد زمین ... یه قهقهه ترکوندم و در حال خنده اومدم یه تیکه هم بهش بندازم که یهو دیدم یارو داییمه ... داییم چپ چپ نیگام کرد و خیلی خونسرد گفت : عـــــوضی ...
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
این اشتباه من بود که کار های تو رو با یه “ش” اضافه می خوندم تو به قلبم “عق ” زدی و من اونو “عشق” می دیدم تو برای دلم “ور” زدی و من اونو “شور” زدن دلت می دیدم تو اراجیفت رو “عر” می زدی و من همه اونها رو”شعر” می دیدم تو ارزش یه “اه” رو هم نداشتی اما من تورو “شاه” می دیدم !
@نیما صابری
12 سال و 10 ماه و 28 روز و 14 ساعت و 33 دقيقه قبل