mohammad
مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود! مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه، به عادت آب دادن گلهای باغچه بدل شود! عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست، پیوسته نو کردن خواستنیست که خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن. تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق. چگونه میشود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟ عشق، تن به فراموشی نمیسپارد، مگر یک بار برای همیشه. جام بلور، تنها یک بار میشکند. میتوان شکستهاش را، تکههایش را، نگه داشت. اما شکستههای جام ،آن تکههای تیز برنده، دیگر جام نیست. احتیاط باید کرد. همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز. بهانهها، جای حس عاشقانه را خوب میگیرند..
mohammad
رفاقت راازگرگ بیاموز! گرگ با همنوعان خود شکارمیکند خو میگیرد و زندگی میکند ولی موقع خواب یک چشم خود را باز میگذارد گویی گرگ معمای رفاقت راخوب درک کرده است . . .
mohammad
از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود، آرامش مخصوصی در خودم حس می کنم...
mohammad
[بنویس با خط الماس'رو تن نازک شیشه'که بدون نور چشمات شب من سحر نمیشه..
mohammad
تورا به خاطر همه کسایی که نشناخته ام دوست میدارم تورا به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای خاطر نخس تین گناه تورا به خاطر دوست داشتن دوست میدارم تورا به جای همه ی کسایی که دوست نمیدارم دوست میدارم
mohammad
chera man nemitonam like konam?
mohammad
***اعتراف میکنم به عنوان ۱ مهندس میخواستم دیوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زیر جایی که میخوام سوراخ کنم سیم برق رد شده باشه، واسه اینکه برق نگیرتم فیوز رو قطع کردم، تازه وقتی دیدم دریل کار نمیکنه کلی غصه خوردم که دریل سوخت!!
mohammad
بچهها هرگز مادرشان را زشت نمیدانند؛ سگها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمیکنند. اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمیآید. اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت. زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است ...
mohammad
شخصی در حال تنگدستی و بی پولی به زن خود گفت: اگر بخواهیم فردا شب پلو بخوریم و فردا بروم یک من برنج بگیرم، چه قدر روغن برای آن لازم است؟
زن جواب داد: دومن روغن لازم دارد.
مرد با تعجب گفت: چه طور یک من برنج، دو من روغن می خواهد؟
زن گفت: حالا که ما با خیال پلو می پزیم لااقل بگذار چرب تر بخوریم.
mohammad
مرد یقه اش را گرفت و فریاد کشید : لعنتی ، نمی خواهی از نگاه کردن و ادا در آوردن برای زنم دست بکشی؟ لبخند زد و با آرامش جواب داد : تنها کافی است ده دقیقه ی دیگر تحمل کنی . دو ایستگاه دیگر پیاده می شوم زن گفت : ما هم همانجا پیاده می شویم ......
mohammad
دیگر نه اشکهایم را خواهی دید نه التماس هایم را و نه احساساتم را این دل لعنتی به جای آن احساسی که کشتی درختی از غرور کاشتم
mohammad
چقدر خوبه بدونی یکی یه جایی داره یه آهنگی رو بیاد تــو گوش میـده