mohammad
حرف دلت را امروز بزن!
اگر امروز گفتی...
اسمش "حرف دل" است
اگر نگفتی فردا می شود
"درد" دلت...
mohammad
آخــرین خواســته ام قبل از مــرگ اینــه که 5 دقیقه بهم وقـــت بدن تا هـــارد کامپـــیوتـــرم رو فرمــت کنــم! اگه دســت کسی بیفته برام خــتم هم نــمیگیرن!
mohammad
شباهت زندگی من و اینشتین در این هست که هر دو بچگیهامون خنگ بودیم ولی خب از وسطهای بیوگرافیمون به بعد یه کم متفاوت میشه
mohammad
کسی باشد صدایش کنم برویم زیر باران خیس شویم ، بند نیاید باران یکریز بریزد روی عادت هایمان که پهن شده اند روی بند خاطرات و چکه چکه بچکد رنگ تکرار از روی تن عادت ... خیابان به خیابان بوی خنده هایش پخش شود ، دست بیاندازد در گردن خواهش و لبخندی مهمان کند لب های تر بوسه را ! پائیز هم مضاعف کند شیدایی خیابان را و هوش بپرد از سر حصار بلند تردید و کمی گام بردارد به عقب و برود لابلای آغوش شعری که سالها پیش نوشته بودم روی نیمکتی تنها که خاطره موهای دختری را کسی پیش از من رویش حک کرده بود. و زندگی را بریزم در چمدانی به سنگینی آفتاب ظهری در تابستان و کودکی شوم که دستان دختری را می بوئید. کسی باشد صدایش کنم ، کسی باشد صدایم کند ، کسی باشد لبهایش طعم صدای شاعری را بدهد که عاشقانه لب های خاطره را می بوسید... کسی بیاید که صدایم کند ...
mohammad
این روزها در خودم به دنبال یک کلیک راست میگردم تا از خودم یک copy بگیرم و کنار خودم paste کنم… شاید از این تنهایی خلاص شدم…
mohammad
تمام ترانه ها و اهنگ های دنیا یه طرف این تیکه اهنگم یه طرف . . . . . . . حالالالای لا لای...حالالای لای حالالالای لالای لالالای لای
mohammad
درد را کودکی می فهمد که شلوارش خیس است و گوشَش هم سرخ!
mohammad
سلامتی اون سربازی که 30 دقیقه تو صف تلفن وا میسته تا به عشقش زنگ بزنه ؛ ولی شماره طرف اشغال میزنه ..
mohammad
آغوش درمان همه ی درد هاست وقتی کسی هست که دوست داشتن تو را بین بازوانش مضاعف می کند. آغوش قلبها را نزدیک می کند وقتی دردی نشسته باشد روی قفسه سینه و آرام هم نمی گیرد. آغوش هایمان را ذخیره نکنیم ... آغوش را باید خرج کرد. باید دوست داشتن را بین بازوان ِ احساس گرفت. آغوش ، خاطره ها را ، بودن ها را ، دلتنگی ها را ... همه را آرام می کند. آغوش بوی تن توست که در تنهایی های من ضرب می شوند و غصه ها را تقسیم... آغوش را دریابید .
mohammad
چنان تنهایی وحشتناکی احساس میکردم که خیال خودکشی به سرم زد تنها چیزی که جلویم راگرفت این بودکه من در مرگ تنهاتراز زندگی خواهم بود. تهوع - ژان پل سارتر
mohammad
لحظه ها را درياب چشم فردا كور است نه چراغيست در آن پايان هر چه از دور نمايانست شايد آن نقطه نوراني چشم گرگان بيابانست. فروغ فرخزاد