♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عقربه ها که به حرکت در می آیند تنها چیزی که به ذهنم می رسد این است... آیا باز هم این صدا را خواهم شنید؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا سکوتی ست هولناک... زجر می کشد و می نالد روحی که در کالبدم تنفس میکند خفقان را می توان حس کرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غروبی هم خواهد امد که سکوتش سرخ نباشد!! آن غروب را جشن می گیریم و آسوده میمیریم!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من امروز باز یاد روزهایی افتادم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب هم که بگذرد از فردا باز هم بی تو می گذرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کنار ایستگاه قطار شب... سرد است و برف می بارد من بدون تو، تنها ایستاده ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در تناسخ هیچ ها خواهم مرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من جان می دهم و آه بر نمی آورم از نیستی ام!!...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در شعرهای پاییزیِ من چشمهایت پر از شکوفه اند
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 11 ساعت و 6 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .