♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک مرد اینجا کنار تو ایستاده است در عکسی قدیمی که دست نخورده مانده است تو شکل عجیبی گرفته ای و اخم کرده ای ولی مرد لبخند زده، چقدر ساده است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از قفسی که در آن میزیستم سهم من تنها فریادهایی شیشه ای بود که در پای میله ها فرو می ریخت....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با تو خواهم رقصید درست مثل دو شاخه معطر شمعدانی در گلدانی عتیقه به رنگ آبی و سبز به رنگ کاشیهای کهنه ی همان سقاخانه که شمع شبانه اش... آرام...آرام... می مرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مدتهاست صورتم خیس میشود به گمانم باران میبارد سربلند میکنم توی گرمای تابستان آسمان صاف را درک نمیکنم حتما دارد باران میبارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این بغض لعنتی شاعرانه های هیچ پرنده ای را رها نمیکند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پشت گره ای کور تاب میخورم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ببین دارم شعری تازه می شوم تا ترانه های شرقی تو را بخواند اینجا در مکاشفه من با تو پیراهن ات دریا را در تن کویر می ریزد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شمالی تر از جنگل های مازندران که می ایستی ساحل در دامنت موج بر می دارد . . . و در چشمانت آفتابی حریص به دریا می ریزد . . . ببین هر بار اکه روی این سطر تو را می نویسم باران میگیرد . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همیشه یک نفر هست که بمیرد و....... همیشه یک ستون... که روی اش بنویسند"انا....وانا...."
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز راوی غصه های خویشتنم فردا را چه کنم آنگاه که در باور من سکوت آواریست از عدالت خشمگین!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این اشک های خوشبختی منند که از زیر چشم های پاک تو می افتند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این دستمزد خانه سازی روی دریاهاست حالا که خاکستر نشینی گیج و بیماریم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با تمام عاشقانه هایت اتوبوس بعدی را سوار شو و به خانه ی من بیا من برایت لیمو پوست کنده ام تااناری از تو بگیرم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالم را نپرس بالم را نگاه کن که سوخته ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 18 ساعت و 22 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .