که کسی نتونه بی رنگ بودن احساسام و بهم گوشزد کنه.
که کسی ازم توقع روشن بودن و نداشته باشه.
میخوام راحت باشم!
نمیخوام نگران افکار دیگران باشم.
نور چشمم و اذیت میکنه.
رزهای خوشرنگ احساسم زیر کلاه حصیری خشک شده اند!
من تنها نیستم
نفسهایم همیشه در کنار م میمانند.
تا لحظه ی مرگ!
و از ان به بعد تو.
تو با من باش! وقتی طعم گس مرگ را جویدم!
کم نیاورده ام.
اینجا همه چیز زیاد است!
.
.
فقط
شاید خسته ام از تاول های داغ پا- ها -یم!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 14 ساعت و 15 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .