نیستی
و این فقط کمی عجیب است
گیرم که دیگر به یک سیگار پُک نمیزنیم
و در قوری لب پَر
چای دم نمیکنیم
یا روی کاناپهی زوار در رفتهات لم نمیدهیم
که رویا ببافیم
گیرم که عصرهای جمعه از همیشه دلگیرترند
و شهر
از همیشه سردتر
خالیتر
گیرم که دلتنگ تمام هم آغوشیهایمان
و ملافههای چروک خوردهایم
این همه بوسه که در چمدان جا نمیشود
زنگ تفریح .....دیشب با دوستم داشتیم حکم بازی میکردیم ... بی بی انداختم ... میگه بی بی بازی کردی؟ پَـــ نَ پَـــ انداختم وسط یه شوهر خوب واسش گیر بیاریم
زنگ تفریح.....سالگرد ازدواج مامان بابام بود.. اومدم تریپ نمک وردارم . به بابام گفتم : بابا اگه زمان برگرده عقب باز با مامان ازدواج میکنی..؟ گفت: آره ولی... تورو به دنیا نمیاوردیم ..
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 11 ساعت و 48 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .