گیتار ... سکوت ... شب و دستانی که از حرکت ایستاده اند...
سیم ... انگشتان و چشم هایی که به کوک ساز خیره مانده اند...
دستم را روی سیم ها حرکت می دهم و از نت ها خواهش می کنم فریاد سر دهند...
"دو" بر سر دو راهی... "ر"رنگ می بازد... "می" در میانه ی راه می ماند...
"فا" به فالش می رسد...و "س" سلانه سلانه می آید... "لا" لالایی می خواند... و
"سی" تنها بازمانده ی اعجاز روزگار...تنهای تنها سکوت را معنی می کند...
دیگر نت ها هم دل به دل سکوت داده اند ...
وشاید منتظر اشاره ی انگشتانم هستن برای همنوایی و هم دردی ...
تنها بازمانده برای من همین گیتار است و صدایی که در دست باد است...
همه ی نت ها باز خواهند گشت روزی...
و سکوت را با موسیقی تبدیل به فریادی شگرف می کنند ...
@yedokhtare 웃 دلم و قلمم، بر سر سانسور کردن روحم، سخت در کشمکشند ... هر کدام به شیوه خود گیوتینی بر مدار وجودم گذاشته اند ... گاهی آنقدر پرم که هیچ شعری گویای من نیست ... و گاهی هم آنقدر از پر لبریزم که صدها بیت و مصرع و جمله هم، کفاف این وجود آشوبگر نیست ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 16 ساعت و 2 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .