♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگار حرف هایم مانند شراره های آتش در هوا پخش می شد...روزگاری برای تو......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایـــا..... فاصله ی کوتاهیست... جایی میان لبخند و اشک..... که نامش زندگیست.... و من سال هاست که به دور آن تمام تــنــهایی ام را طــواف می کنم... و در انتظار بارانی از ناودان سکوتم هستم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا دیگر سال هاست که رفته ای و من هر شب کتاب بـــاران می خوانم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بـــرادرم.... مدتی ست به یاد تو لحظه های اشک آلود چشم هایم را به هم می بافم.... تا شاید هر گره ی بغض های کالم... به تو برسد.... چقدر آن روز باران به لحن تو بارید..... چـــقـــدر دلـــتــنــگـــم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب چمدان چشم هایم را به کناری از ساحل... به تماشای دریا مهمان کرده ام.... کمی خیره به این ساحل آرام می مانم .... ساکت است و بی تلاطم امــا من چیزی بیش از این سکوت می خواهم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام عاشقانه هایم را وقتی تو نیستی کنار پنجره می گذارم تا تازه بمانند ... که وقت ردشدنت ببینی هنوز منتظرت شفاف و تازه نشسته ام کنار این پنجره همیشه باز...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 14 ساعت و 15 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .