♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آه ، کنار ِ پنجره ریزش ِ باران خاطره بازی... آه ، بخار ِِ دلتنگی شیشه را بغل کرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یه من میگویند: شاعر نیستی فقط پرندگان لب گلوی تو میآیند برای آب تنی.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لای ِ پنجره بازست... با سرما گَپ میزنم ! با تنهائی معاشقه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آه از وقتی که سیل میاید و تو هنوز بیاد ِ رویای ِ باران نشسته ای...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به تنهائی سلام میکنم با سکوت دست میدهم ! با حسرت چای میخورم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زیر سقفی گریخته اند از باران گنجشک های خیس تنها...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با چشم دلسوزی به یکدیگر بنگریم ای درخت گیلاس کوهستان! بیرون از گلهای تو دوستی برایت نیست.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتیکه انگشتان ِ تو بر پرده های دلم آهنگ ِ دلتنگی زد...گنجشککی مرد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زمان ناپدید شده است تنها شکوفه های گیلاس به چشم می حورنددر بهار....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما هردو بی نهایت ایم من و راه
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 19 ساعت و 19 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .