♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اين شهر ، كافه اي سكويي گوشه اي حتي نيم ديواري براي درددل در جيب هاي خالي اش ندارد . نام زيبايت را توي تقويم پارسال مي نويسم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اينجا مردانگي گاهي زمين گير مي شود ! در لابه لاي حادثه هايي كه بوي حرف و حديث مي گيرند .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه گريه مي كني نه سرخ مي شوي نه آبي ، نه دلگير . يادش بخير آسمان !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب شتاب ماه ، چرا فرق می کند ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فرياد من به بال شقايق نمي رسيد آن شب به من نگفت كجا ميبرن تو را ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جمعه ها واژه ي غم حس تكامل دارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای دیدن صدف دریاها هنوز منتظرم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با خودم تنها در ساحل قدم می زدم.....زمزمه ساحل و دریا ماسه و موج که با یکدیگر نجوا می کردند و من معنی حرفهایشان را نمی فهمیدم من درخشش مهتاب را هم نفهمیدم و علت سیاهی شب را و روشنی برف من درد دل عاشق را حس نکردم و بغض نشکفته یتیم را آنرا هم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب از خودم دور شدم دور شدم تا که تو را در فورانی از سیارات کهنه بیابم و بیاموزم ترک جاذبه ها را اما وحشت سیاهچاله ها مرا برگرداند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه روزگار عجیبی است زنده مانده غروب و نمی بارد شب و رفاقتهامان به تکلم مانده است و تکلم هامان به شرارت نزدیک....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غمی نشسته بر افکار درد اندودم غمی گران.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستانم که دگر تاب نوشتن ندارد......اما هیجان تو را دارم.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جایت سبز........دلتنگم......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه خوب می شناسمت ......یکی یکی بر سرم می ریزند...گلها....و چشمانم به دنبال گلی برای تو، خشکید.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بگو چند می فروشی؟بوسه ات را......راحت باش. چراغ ها خاموشند.... آهسته ، آهسته نخ بادبادک را بگیر و ... بیا.....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 8 ساعت و 21 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .