♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود و در تمام شهر قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا با دستمال تیره قانون می بستند و از شقیقه های مضطرب آرزوی من فواره های خون به بیرون می پاشید وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری دریافتم باید باید باید دیوانه وار دوست بدارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگفته بودم! پیش از خدا حافظی حافظه ی باران را مرور کنی ؟ و از میان تمام رویاهایش سلام ها را به خاطر آوری ؟ نگفته بودم ! واژه ها مقدس اند احساس می شوند می ترسند می تر سانند و حادثــــــــــــــه هیچ وقت خبرت نمی کند؟! حالا رفته ای و من در کوچه های قهوه ای کویری که سواد خواندن ابر ها را ندارد تشنه ی قطره ای سلامم تا بار دیگر سبز شوم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر از بیان احساسم به تو می ترسم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام روزها را مانند راهبه ها شب میکنم وشب را به امید صوفی گری به صبح میرسانم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواهم هر گاه تنها شدیم با هم برایت بگویم که چقدر تنهایم عبور لحظه هایی که مثل امواج دریا مرا بالا و پایین می برند با خود که چقدر حجم صبرم پر شدست از انتظار چقدر هوای این شهر حالم را بد می کند. در خلوت خود با خیال تو رنگین ترین سفره ها را چیده ام رویایی ترین مهمانی را با حضور بی حضور تو داشته ام. در خلوت خود بارها زین فراق طولانی باریده ام دفتر دلتنگی هایم را بخوان برگ برگش را تو می دانی فقط این را بار ها برایت خوانده ام نازنین: دلم عجیب بی تو می گیرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میبینی سکوتم را...؟ دوست داشتن همیشه گفتن نیست...دیدن نیست... گاه سکوت است...گاه نگاه... من از سکوت گریزان بوده ام همیشه.... اما سالهاست که سکوت کرده ام و اینک ترس مرا تکان میدهد و من پیوسته به عقب بر می گردم و ازخود این سوال را بارها می پرسم! که ایا راه را عوضی امده ام؟ دلم گرفته از این فریبها و نیرنگها... از این دو رویه مردمان بیهوده گر... از انهایی که خدا را پشت یک تکه ابر پنهان کرده اند... چرا؟ چرا سادگی ها همیشه تهش باختن است؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بی خود تقلا نکن ! سکوت پشت این چشمها جا نمی گیرد ... باران را که سد کنند آبستن سیلاب می شود ! شب را تا عابر نباشی سکوت سرگردان حضور کوچه هاست... چشم بگشایی بالاتر از سیاه هم می شود ایستاد !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لحظه های تنهایی چه دیر میگذرد .... دلم را به درد می آورد و مرا از زندگی خسته میکند ! شاید این سرنوشت من است که اینگونه باشم... آهنگ زندگی غمگین شده ، لحظه ها همه نفسگیر شده .... آهنگی به سبک سکوت و یک غم بی پایان در قلب تنهایم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرگز حسرتی در هیچ جای دنیا این چنین یکجا جمع نمیشود که در این ۳ واژه نهفته است: او دوستم ندارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بی تو من یک بغل احساس پریشان دارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنها این معما مرا می آزارد : اگر سکوت تمام شد چه باید کرد؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوت ، نگاه ، تو ، من هستم ، تو هم هستی در کنارم اما، سکوت بر لبانت جاریست جاری چون رود ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگه سرمای رفتنتو حس نکنم حتی اگه زمستونم نیاد وقتی پوست سیاه شبو کنار زدم نمی دونستم خورشید با همه ی سخاوتش پشت ابرا قایم شده یعنی خورشیدهم منو دوس نداره؟ کاشکی قایم موشک بچگی بازم تکرار بشه لااقل می دونم نبودنت،واسه چن لحظه س کاش قهر و جدایی تو قصه ی بچگی بود نه غصه ی حالا اما حیف... چقده دلفریب بود لحظه های کوتاه با تو بودن وقتی باهام بودی،انگاری خورشید همرنگ ما بود شب هم همرازمون اما دیگه خورشید نگاهشو پر گرفت
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 3 ساعت و 52 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .