♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مثل گدازه که بر تن صخره سرد می شود شعرها از من٬ مجسمه می سازند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گنجشک ها از من آشیانه می سازند کلاغ ها به من می خندند این روزها مترسکی شده ام که ترساندن نمی داند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آبِ تــُـنگ را می چـِشم نکند ماهی ام گریسته باشد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این هم از بهار پس چرا سبز نمیشود چراغ رابطه؟! از کدام خیابان به تو باید رسید؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من و سیگار وشعر و شراب ، و تو در خیالم، در گوشه تنهایی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من خود به تو پر پرواز دادم! اما.. به همه گفتم درب قفسش باز بود و پرید..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیا و از قلمرو ات دفاع کن غم ها دارند فتحم میکنند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زمستان سردیست روی همه ی گوشی های همراه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حرف از شاید و باید نیست باران نخواهد بارید ابرها لوله هاشان بسته اند و لمیده باد می خورند ، سفر می کنند می روند .. می آیند و هیچ کس به فکر مردی که بی باران زندگی نمی تواند ، نیست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فایدهای ندارد که به تاریکی لعنت کنیم، بهتر است که شمعی روشن کنیم.... ( محمد بهمن بیگی)
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 1 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .