♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باز من ماندم و یاد ترِ تو در مسیر راهی که فقط دو قدم فاصله دارد با صبح...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باز شب شد ولی من می دانم که فقط ، «دو قدم مانده به صبح» ولی افسوس قدم های شبم که بسی سنگین است ... که بسی طولانی است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با تمام وجود خیال می کنم که چقدر خوشبختم !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگی زندان یخ زده متروکیست که ما بی هیچ اراده ای مجبور به تحمل آنیم...و
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من می دانم که عاقبت ، «کسی خواهد آمد» و به جای درخت های آهنی آزادی...«شاخه ی نور» خواهد کاشت و سیاه ترین شعر های سپیدمان را به مهمانی غزل های شکفته در عطر باران خواهد برد.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هوای این شهر خالی از نفس های توست . ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 23 ساعت و 11 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .