♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
داره فیلم سلطان قلب هارو میده...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز از دل دلِ انگشتانم برای نوشتن رها نشده ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می دانی؟ گاه فقر گریبان شاعر را در شعرش هم رها نمی کند !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من برای هيچ چيز ، ديگر عجله ای ندارم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همسایۀ پایینی هر بار به شال گردنِ راه راه من می خندد ! شاید هیچ گاه طعم سرمای دوازده ماهِ سال را نچشیده ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آدم ها می میرند. آدم ها را می کشند. جواب آینده ام را می دهند: نه! و من یکی از این روزها می میرم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هشتاد ضربه حكم حقيري ست محتسب دارم بزن كه مستي ام از حد گذشته است ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو که آمدی خودم را پیدا کردم رفتی و... دیگر پیدا نشدم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها دلداری میدهم به دلم... که دستهای او در راهند... این راه دور کوتاه میشود،کوتاه !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کل دنیا به زخمهایت شمشیر میزنند،بگذار من سپر زخمهایت باشم !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نفس نمیکشد هوا،قدم نمیزند زمین،سکوت میکند غزل،بدونِ تو یعنی همین !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 11 ساعت و 46 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .