♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بر آتش غـم و تنهـايي ام ، نميدانم كه دل كجا شد و شادي كجا و ياركجا ؟ استاد علی نظمی تبریزی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شرمسارم از خود ! همچون چاقویی که ناخواسته در قلبی فرو می رود....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کوچه در صدای پای مرگ تنها ست کوچه در کوچ نفسها تنهاست کوچه در سکوت هم تنهاست کوچه در کوچ تا سکوت در محراب تنهاست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
افسرده خاطرم از پژمردگی بهار...پس کجا می دمد عطر بهارنارنج ها....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به قلم سجده مي كنم... تمام كلماتي كه ياد دارم مي نوسيم روح را با الفاظ پيوند مي زنم . ... در ذهن سفيد كاغذ ...در نشاني كه ميتوان تا آنجا اشاره كرد. زندگی جاریست
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 1 ساعت قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .