♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آبی ..قرمز نداره ...من عاشق رنگ چشم های توام.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آخه چی تو چشای توه.......لعنتی.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پیامبران کاغذی بر صلیب آتش از قهر معجزه ها می گویند و نسیم صبا کوی دوست را به رخ می کشد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کبوترسفید بود یاد لابه لای ابرها با باران آمد وقتی نارنج را می دیدی در حیاط که شاخه هایش را می تکاند باد...کناره های خزر...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اتاق ، چراغ هاي بي كليد ، ساعتي كه شن هايش را در منقار ناپيداي كلاغ مي ريزد ... پيش از اين بايد تكليفم را روشن مي كردم با كبريت هاي بي خطر ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ابرها حياط خانه را را در آغوش ... كشيده اند کنار خزر.....شمعدانی هایم گریان...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 51 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .