♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خودنویس غلطید روی میز و باز، چشم من خیس شد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همچون کوهی در اعماق اقیانوس هیچ مردی بر قله هایم پرچم نمی کوبد، هیچ زنی بر دامنه هایم لم نمی دهد، و در کوهپایه هیچ گلی به دست هیچکس نمی رسد. گیسوپریشان دریایی به تمدنها گریخته اند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باز تو رفتی خون آشام دلم بیدار شد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نیمه شب ها که ناگهان بلند می شوم از کابوس یک چراغ قوه دارم که با آن اشباح ِ بی هویت سرگردان را غافلگیر می کنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دراز می کشم و می شمارم جز این ها چیزی ندارم: هشت سوره قبل از خواب. چشم می گذارم و می شمارم: رفت آمد سایه ها.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنهایی ....توی تخت چیزی شبیه ِ دست های مادر: هیییییییییییچ مرا را در آغوش می بَرَد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من کودک ِ مسلول ِ گردبادم در من مپیچ بگذار در پیچاپیچ همین کوچه ها رو به دیوار زیر تگرگ تنهایی له شوم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیوانه پرداز تو ام پهنای بغضم را دیدی؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر روز دو پیراهن می پوشم یکی تنم را از باد و دیگری قلبم را از تو پنهان می کند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دنیای من ، شمع هایی ست که روی صندلی ام نشسته اند و باد خفیفی که مدام آزارشان می دهد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حس غریبی دارد هاشور خمیده ی ماه بر پیشانی شرجی من.....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 18 ساعت و 3 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .