♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گلدان شمعدانی را به حیاط می برم این خانه سرد است.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کجایی؟ ......می ترسم از زوزه ی باد.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خوش به حال بنفشه ها چه زندگی شاد و ساده ای دارند در کلبه ی چوبی و محقرشان. چه زود می میرند بی هیچ دردی فارغ از تنهایی و فراموشی.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درد دارد زاییدن زخم تنهایی قابله ی مرگ را خبر کنید!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرگز هیج رقاصه ای آنقدر زیبا نرقصیده که من در کنار تو عاشقانه راه رفته ام.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک تار سپید میان موهای سیاه یک خوشه گندم رسیده است میان یک مزرعه گندم نارس...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از شوق دیدارت پا برهنه می رقصم چون پیراهنی در باد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یاد تو همیشه همراه من است همچون خاطره ی باران در ذهن خیس شالیزار. شمال....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاه مثل جاده ای از درد تنهایی به خود می پیچم......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگار سرم میدان اسب دوانیست اسب ها در سرم می تازند چهار نعل...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می رقصد با پیرهن بلند و سفید پابرهنه بر فنجان بخار غلیظ چای...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش می شد یک شب قدم می زدیم در شهر دست در دست یکدیگر من و کودکی هایم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 18 ساعت و 3 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .