♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیدی؟ دیدی چقدر راحت فراموشم کردی؟؟!!سخــت است ببـــآزی تمــآمـِ احـسآسِ پآکــَت را و هنــــوز نفهمـیده بآشی اصلــــا دوستـــَت دآشــت ؟؟؟!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو دریای من بودی..... ...آغوش بگشا........... که می خواهد!این قوی تنها....... بمیرد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مثل درخت در تاریکی پیر می شویم و ارواح مان را می بینیم که لباس های چوبی شان را عوض می کنند. فقط چوب حرف آخر را می زند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می توانی نیایی! نه من از خنکای عرق بیدمشک خاطره ای دارم! نه تو از راز نسیم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوت برای کسی که دهانش بوی مرگ می دهد داروی زندگی ست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گنجشکان لاف می زنند: جیک جیک، جیک جیک جیک هیچ یک شان در نیامد تو که دور می شدی.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو نخواهی آمد و شعر داستان پرنده ای است که پرواز را دوست دارد و بالی ندارد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عجیب عطر سکوت می دهد این کوله پشتی ام و دلقکی خندان از آن آویزان..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می دانم کسی در این اتاق نیست و شهر خالی است و همه ی میدان های این شهرِ خالی، خالی است. اما من کوچه های غبار آلود را دوست دارم، و باران کوچه های غبار آلود را. من آن ها را که شکست خورده اند و غمگین اند دوست دارم، و آن ها را که پیروز شده اند و باز غمگین اند، دوست دارم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشم های کاغذی دیرتر پیر می شوند تو عکس شدی که جوان مرده باشی من از عکس بیرون ماندم تا شبیه تو پیر شوم پدر!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دریایی که در گوشه های خانه اَت کاشته ای غرق اَم می کند امشب با موج و ستاره ی دریایی در دست خزه و گوش ماهی بر لب بر شرجی ترین شاخه هایت می آویزم باز که می گردم اشکم گُل می کند و پله پله ابر می کارم دیگر نمی توانم شعری بنویسم دستم جامانده در دستهایت.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 13 روز و 3 ساعت و 52 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .