داشتم از این شهر می رفتم
صدایم کردی
جا ماندم
از کشتی ای که رفت و غرق شد...
البته
این فقط می تواند یک قصه باشد
در این شهر دود و آهن
دریا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتی شوم و
تو صدایم کنی!
فقط می خواهم بگویم
تو نجاتم دادی
تا اسیرم کنی
@♥ღ سکوت زندگی♥ღ داستان عشقولانه دختر :من امروز عمل باز قلب دارم پسر :می دانم دختر :دوست دارم پسر :من عاشقتم عزیزم دختر به هوش میاد دختر :اون کجاست پدر:تو نمی دانی چه کسی قلبش را به تو هدیه کرده؟ دختر:اون.. .(شروع کرد به گریه) پدر :شوخی کردم رفته دستشویی الان بر می گرده !!! . . .
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 2 ساعت و 19 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .