♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمیدانم چرا...به کنار ساحل خزر که میروم دلم میگیرد،...انگار یک حسی مثل همان حسی که غروب جمعه ها دارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باور کنید من هم روزی خنده بر لب داشتم ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یــک صدا یــک یاد یک قطره باران کنار خزر از درون داغونت می کند هـر قدر هـم که محکم باشی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دی ماهی ♥ که باشی، بی آنکه بخــواهی تمام حرکاتت خـــاص ميشود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آدم باید یکیو داشته باشه که وقتی نگاش میکنه دلش یه جوری بشه .....!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من سفر کرده ای دارم که یادم رفته........ آب پشت پایش بریزم........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من با دل بازی میکنم....... بگذار تا ابد بازنده ات باشم.........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میشمارم دانه دانه باران را....... در خیابانهای بی تو............ وقتی آوار می شود............ جنونی که تازگی ندارد.... بر سرم..........
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 19 ساعت و 23 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .