♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر من و او در قهوه خانه ای قدیمی یکدیگر را دیده بودیم شاید با هم می نشستیم و نوشیدنی ای با هم می خوردیم اما چون در جنگ مثل دو سرباز ساده رودروی هم قرار گرفتیم به روی هم آتش گشودیم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا می خواهم از اشک هایم بنویسم باران می گیرد،...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یه ساندویچ سرد و یه میز شام ساده دو لیوان و کنارش بطری خانواده.....صندلی ها خالی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرد روزنامه می خواند چای می نوشد سیگار می کشد ......زن نگاه می کند لبخند می زند...بی خداحافظی میرود....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعرِ زندگیِ هر انسان که در قافیهی سُرخِ یک خون بپذیرد پایان مسیحِ چارمیخِ ابدیتِ یک تاریخ است...... و انسانهایی که پا درزنجیر به آهنگِ طبلِ خونِشان میسرایند تاریخِشان را حواریونِ جهانگیرِ یک دیناند......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرگز پای گذشته را به امروز باز نکن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من که شاعر نبودم از اول چشم تو آخرین تلنگر شد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کدام حیوان آنقدر از خویش میکشد که انسان؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زیبایی ات را به رخ زنان شرجی کشیدم نامت را زمزمه کردند بر فراز تپه های سبز شمال ....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 21 ساعت و 3 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .