♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا فریب این سیب مُهر یک تبرئه ی تاریخی در پسش پنهان است جایی برای سرزنش هیچ آدمی باقی نیست . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
معجون هذیان واره هایم را کسی هست تا سر کشد؟ آن زمان که ماه کامل تنها دلیل جنون بود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاهم را دنبال نکن برای دیدن اشک های من کمی دیر است ماهی کوچک قلبم را وعده ی برکه ی رویایی عشق تو انداخت از نفس...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در آسمان بالای سرم پرندگان با سر بریده پرواز میکنند با من از کرمها حرف بزنید...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ღ♥ღ بنـام تک صلیب کلیسای عشـــــق ღ♥ღ
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بنویسم یا نه؟ باشد اگر این اشک ها مجال دهند قصه اینگونه شروع می گردد یکی بود... یکی بود ...یکی بود .....یکی همیشه بود....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قلب من دیوانه است ... و گلویم چنان سرخ است ...که قربانی می شوم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 33 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .