♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ببین هر بار اکه روی این سطر تو را می نویسم باران میگیرد . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زنی که شعرهایم را می خواباند تنش بوی دلدادگی می داد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ایینه ها چون حرمت های زندگی چندین ساله شکسته اند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر زود گذشت من بی پرنده هایی که در پروازند من بی آوای سایه ای من منی که ـ بی خود ـ گم شد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دور نمای شهر پر ستاره من مثل تمام فیلم های سیاه وسپید خاکستری ست و نبوغ شاعرانگی من بی شک ربطی به شهر خاک گرفته ام ندارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در این ایام... هر دم بازدمی ارزوست فکر میکنم تا همیشه...... همسنگر یم و پشت کیسه های شن دود میخوریم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگار جشنی از اتش در درون انبار دل مخفیانه بر پاست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چندین روز است که من در میان هق هق بی صدا و بغض های فراموشی خاموش نشسته ام و هی تماشا میکنم هی تماشا میکنم مثل تماشا خانه ای که از رونق می افتد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جا مانده ام از مسافری که مرا جا گذاشت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امیدی نیست شاید چاه فروریزد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گیجم وتو در توی خانه هفت پنجره ات نشسته ام رو به سوی نور گناه میکنم....اما گناه من نقش سیاه دیو نیست دستی به دامان هرزه ای کثیف و هرز رفتن و عشق های بی حریم نیست گناه من سفید ست مثل شقیقه های تو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شیار خسته چشمی که روبه سوی پنجره بهار ایستادست سردش است در را ببند اگر که میروی دگر دستی برای بستنش نیست نیست نیست
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 12 ساعت و 5 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .