♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جاده ای که از آن عبور کردم در شعر های سهراب جا مانده؛ و کفش های سهراب در شعر های من! چه حسِ نازکِ اشتباهی..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا تو آتش بیار معرکه شدی بانو...ما نه فرار کردیم و نه با تو ساختیم ، فقط تا می توانستیم سوختیم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو موهایت را به باد می دهی من زندگی َم را ... این منصفانه نیست بانو !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تــــا شعر می شوی تـازه می فهمم! دقـیـقاً روی کـاغـذ بـه تـو باخــتـه ام ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشم هایت را که می بندی چه آبی چه میشی چه فرقی می کند خواب کلاغ ببینی یا سارنگ ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها منم ،من با هق هق شانه های کوزه گر که تکه های قلبم را پیوند می زند وعجیب تر آنکه پای حضور از فرط تاول،!! تفاوت ماندن ورفتن را نمی فهمد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دعوتم کن ، به سمت گذرگاهی که ریشه در التماس باران دارد. باور کن بیش از پیش تماشای ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از این می ترسم که ترک بردارد ،بغض ِ خموش وتو نادیده بگیری همه ی فریادش...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 12 ساعت و 5 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .