♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باغ تنها من تنها کوچه از سکوت خالی بغض در من لبریز و شب از غم سرشار دارم هذیان می گویم.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرا انسان نمی فهمد که شاید زندگی تنها به فکر خویش بودن نیست که شاید کوه هم دارد دلش از غصه می ترکد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من شبیه گنجشکها برای دلتنگی پونه شعر می خوانم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پنجره ی اتاقم رو به دریا ...در امتداد رنگین کمان باران ...دورترین قاصدک را تا خورشید پرواز می دهد انگار نمی خواهد شبیه من سهم دردهایش از تمام رنگها خاکستری باشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حرفهایم هنوز کاهگلی ست کسی در این شهر دردهایم را نمی فهمد شبیه ستاره های شهر نشین تنها، کنج تاریکی به تو فکر می کنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مشکلاتم با کوه هم قبیله اند گویا قطره اشک تنهایی ترس دست به دست داده اند تا کم بیاورم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو..............چقدر صبور ومهربانی......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران که بند بیاید از برگهای چنار سر می خورم روی شالی های شمال و تو بی هوا هورا می کشی برای بوسه ای خیس....می خندم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قطره قطره تمامم را روی قالی ها روی گلدانهایی که عطر شمعدانی نمی دهند می چکانم تقصیر تو نیست نیستی زمان همیشه جنگل را درون فراموشی و باد رها می کند
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 12 ساعت و 6 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .